گنجور

 
کمال خجندی
 

دل مقیم کوی جانانست و من اینجا غریب

چون کند بیچاره مسکین تن تنها غریب

آرزومند دیار خویشم و باران خویش

در جهان تا چند گردم بی سر و بیپا غریب

چون تو در غربت نیفتادی چه دانی حال من

محنت غربت نداند هیچکس از غریب

هرگز از روی کرم روزی نپرسیدی که چیست

حال زار مستمند مانده دور از ما غریب

چون درین دوران نمی افتد کسی بر حال خود

در چنین شهری که میبینی که افتد با غریب

در غربی جان به سختی می دهد مسکین کمال

واغرییی واغریبی واغریبی واغریب