گنجور

 
۱
۲
۳
۵
 

عثمان مختاری » شهریارنامه » بخش ۹۰ - نامه فرستادن زال زر به نزد ارده شیر و به مدد طلبیدن گوید

 

و دیگر که او راست گوهر تمام

ز ترکان سه پشت از سوی باب و مام

۱ بیت
عثمان مختاری
 

نظامی » خمسه » اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه » بخش ۷ - در شرف این نامه بر دیگر نامه‌ها

 

چهل روز خود را گرفتم زمام

کادیم از چهل روز گردد تمام

۱ بیت
نظامی
 

عطار » مصیبت نامه » بخش نهم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل

 

گفت اگر چه یافتم عمری تمام

هرگزم عشقی نبودست ای امام

۱ بیت
عطار
 

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل

 

گفت میدانم که فرض است ای امام

لیک بر ما بسته شد این در تمام

۱ بیت
عطار
 

عطار » وصلت نامه » بخش ۲۵ - مقاله ارشاد کردن شیخ مریدان را

 

در اناالحق بوددائم آن همام

عاشقان و عارفان را بد امام

۱ بیت
عطار
 

عطار » وصلت نامه » بخش ۳۵ - الحکایت الرموز و تتمه‌ای از حالات شیخ لقمان و آمدن شیخی از بخارا بدیدن او

 

پیر و اصحابش بگفتند ای همام

تو بکردی این نماز اینجا تمام

۱ بیت
عطار
 

عراقی » عشاق‌نامه » فصل دهم » بخش ۴ - حکایت

 

دلبری دید همچو بدر تمام

که برون آمد از یکی حمام

۱ بیت
عراقی
 

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۲۳ - قسم غلام در صدق و وفای یار خود از طهارت ظن خود

 

تو نشانی ده که من دانم تمام

ماه را بر من نمی‌پوشد غمام

۱ بیت
مولانا
 

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۷ - حیله دفع مغبون شدن در بیع و شرا

 

آدمی را اندک اندک آن همام

تا چهل سالش کند مرد تمام

۱ بیت
مولانا
 

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۲ - عرضه کردن مصطفی علیه‌السلام شهادت را بر مهمان خویش

 

یا رسول‌الله رسالت را تمام

تو نمودی هم‌چو شمسِ بی‌غمام

۱ بیت
مولانا
 

سلطان ولد » ولدنامه » بخش ۱۲۹ - در بیان آن که هر روز مصطفی علیه السلام وقت غروب با صحابه بیرون شهر رفتی و روی سوی یمن کردی و فرمودی که «انی لاجد نفس الرحمن من قبل الیمن» و با آن بو عشقبازی‌ها کردی و وجد و حالت نمودی و از خوشی آن بی‌هوش گشتی و سر بر زانوی یکی از صحابه نهادی و در خواب رفتی. باقی را دستوری نیست گفتن «و العاقل یکفیه الاشارة»؛ «در خانه اگر کس است یک حرف بس است». و در تقریر آن که جنید رحمة اللّه علیه در خلوت از حق تعالی مقامی می‌طلبید، جوابش دادند که آن مقام به صد چله حاصل نشود، لیکن برو در فلان شهر پیش احمد زندیق تا این مقصد از او میسر شود. برخاست و عزم آن شهر کرد. چون برسید دلش نمی‌داد که احمد زندیق گوید. می‌پرسید که احمد صدیق در این شهر کجا می‌باشد؟ ماه‌ها سرگردان گشت نشان او نیافت. آخر الامر چون عاجز شد احمد زندیق گفت، نشانش دادند. چون پیش او رفت احمد به وی گفت که از آن زمان که از شهر خود به طلب من بیرون آمدی از همه احوال تو خبر دارم چندانکه اندیشیدم که با تو چه‌گویم لایق حال تو؛ در خود سخنی نیافتم زیرا سخن من عظیم بلند است لیکن طریق آن است که پیش تو برخیزم و چرخی بزنم تا تو در روی من نظر کنی و مرادت حاصل شود.

 

هستی جملگان گداخت تمام

از رخ ماه دور گشت غمام

۱ بیت
سلطان ولد
 

شیخ محمود شبستری » سعادت نامه » باب چهارم » فصل سوم » بخش ۴ - حکایت

 

گفت بابا فرج حدیث تمام

چونکه کردش سؤال خواجه امام

۱ بیت
شیخ محمود شبستری
 
 
۱
۲
۳
۵
 
تعداد کل نتایج: ۸۶