سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۶
عمرها در پی مقصود به جان گردیدیم
دوست در خانه و ما گِرد جهان گردیدیم
خود سراپرده قدرش ز مکان بیرون بود
آن که ما در طلبش جمله مکان گردیدیم
همچو بلبل همه شب نعره زنان تا خورشید
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۰
کاش کان دلبر عیار که من کشتهٔ اویم
بار دیگر بگذشتی که کند زنده به بویم
ترک من گفت و به ترکش نتوانم که بگویم
چه کنم نیست دلی چون دل او ز آهن و رویم
تا قدم باشدم اندر قدمش افتم و خیزم
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۲
گر غصهٔ روزگار گویم
بس قصهٔ بیشمار گویم
یک عمر هزار سال باید
تا من یکی از هزار گویم
چشمم به زبان حال گوید
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۰
بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران
کز سنگ گریه خیزد روز وداع یاران
هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد
داند که سخت باشد قطع امیدواران
با ساربان بگویید احوال آب چشمم
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۳
دی به چمن برگذشت سرو سخنگوی من
تا نکند گل غرور رنگ من و بوی من
برگ گل لعل بود شاهد بزم بهار
آب گلستان ببرد شاهد گلروی من
شد سپر از دست عقل تا ز کمین عتاب
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۵
میبرزند ز مشرق، شمع فلک زبانه
ای ساقی صبوحی! دَر دِه میِ شبانه
عقلم بدزد لختی، چند اختیار دانش؟
هوشم ببر زمانی، تا کی غم زمانه؟
گر سنگِ فتنه بارد، فرق منش سپر کن
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۹
خرم آن روز که چون گل به چمن بازآیی
یا به بُستان به درِ حجرهٔ من بازآیی
گلبُنِ عیشِ من آن روز شکفتن گیرد
که تو چون سروِ خرامان به چمن بازآیی
شمعِ من، روز نیامد، که شبم بفروزی؟
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۰
تا کیام انتظار فرمایی
وقت نامد که روی بنمایی؟
اگرم زنده باز خواهی دید
رنجه شو پیشتر چرا نایی؟
عمر کوتهتر است از آن که تو نیز
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۲
تو با این لطف طبع و دلربایی
چنین سنگیندل و سرکش چرایی؟
به یک بار از جهان دل در تو بستم
ندانستم که پیمانم نپایی
شب تاریکِ هجرانم بفرسود
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۴
چه روی است آن که دیدارش ببرد از من شکیبایی
گواهی میدهد صورت بر اخلاقش به زیبایی
نگارینا به هر تندی که میخواهی جوابم ده
اگر تلخ اتفاق افتد به شیرینی بیندایی
دگر چون ناشکیبایی ببینم صادقش خوانم
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۳
ای ولوله عشق تو بر هر سر کویی
روی تو ببرد از دل ما هر غم رویی
آخر سر مویی به ترحم نگر آن را
کآهی بودش تعبیه بر هر بن مویی
کم مینشود تشنگی دیده شوخم
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۹
سست پیمانا به یک ره دل ز ما برداشتی
آخر ای بد عهد سنگین دل چرا برداشتی
نوع تقصیری تواند بود ای سلطان عشق
تا به یک ره سایه لطف از گدا برداشتی
گفته بودی با تو در خواهم کشیدن جام وصل
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۰
خلاف شرط محبت، چه مصلحت دیدی؟
که برگذشتی و از دوستان نپرسیدی؟
گرفتمت که نیآمد ز روی خلق آزرم
که بیگنه بکشی، از خدا نترسیدی؟
بپوش روی نگارین و موی مشکین را
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۰
دیدم امروز بر زمین قمَری
همچو سروی روان به رهگذری
گوییا بر من از بهشتِ خدای
باز کردند بامداد، دری
من ندیدم به راستی همه عمر
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۲
یار گرفتهام بسی، چون تو ندیدهام کسی
شمعی چنین نیامدهست، از در هیچ مجلسی
عادت بخت من نبود، آن که تو یادم آوری
نقد چنین کم اوفتد، خاصه به دست مفلسی
صحبت از این شریفتر صورت از این لطیفتر
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۷
به قلم راست نیاید صفت مشتاقی
سادَتی اِحْتَرقَ القَلْبُ مِنَ الاَشْواقِ
نشود دفتر درد دل مجروح تمام
لَوْ اَضافوا صُحُفَ الدَّهْرِ اِلی اَوْراقی
آرزوی دل خلقی تو به شیرین سخنی
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۴
روزی به زنخدانت گفتم به سیمینی
گفت ار نظری داری ما را به از این بینی
خورشید و گلت خوانم هم ترک ادب باشد
چرخ مه و خورشیدی باغ گل و نسرینی
حاجت به نگاریدن نبود رخ زیبا را
[...]
سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۷ - صفت جمعیت اوقات درویشان راضی
مگو جاهی از سلطنت بیش نیست
که ایمنتر از ملک درویش نیست
سبکبار مردم سبکتر روند
حق این است و صاحبدلان بشنوند
تهیدست تشویش نانی خورد
[...]
سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۸ - گفتار اندر دفع دشمن به رای و تدبیر
میان دو بدخواه کوتاه دست
نه فرزانگی باشد ایمن نشست
که گر هر دو باهم سگالند راز
شود دست کوتاه ایشان دراز
یکی را به نیرنگ مشغول دار
[...]
سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۷ - حکایت
بزارید وقتی زنی پیش شوی
که دیگر مخر نان ز بقال کوی
به بازار گندمفروشان گرای
که این جوفروشیست گندمنمای
نه از مشتری، کز زحام مگس
[...]
