گنجور

 
۱
۲
۳
۵
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰

 

هر که خصم اندر او کمند انداخت

به مراد ویش بباید ساخت

هر که عاشق نبود مرد نشد

نقره فایق نگشت تا نگداخت

هیچ مصلح به کوی عشق نرفت

[...]

۷ بیت
سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱

 

چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت

که یک دم از تو نظر بر نمی‌توان انداخت

بلای غمزه نامهربان خون‌خوارت

چه خون که در دل یاران مهربان انداخت

ز عقل و عافیت آن روز بر کران ماندم

[...]

۷ بیت
سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴

 

دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت

نه دگر امید دارد که رها شود ز بندت

به خدا که پرده از روی چو آتشت برافکن

که به اتفاق بینی دل عالمی سپندت

نه چمن شکوفه‌ای رست چو روی دلستانت

[...]

۷ بیت
سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸

 

چه دل‌ها بردی ای ساقی به ساق فتنه‌انگیزت

دریغا بوسه چندی بر زنخدان دلاویزت

خدنگ غمزه از هر سو نهان انداختن تا کی

سپر انداخت عقل از دست ناوک‌های خونریزت

برآمیزی و بگریزی و بنمایی و بربایی

[...]

۷ بیت
سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹

 

خرم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست

راحت جان و شفای دل بیمار آنجاست

من در این جایْ همین صورت بی‌جانم و بس

دلم آنجاست که آن دلبر عیار آنجاست

تنم اینجاست سَقیم و دلم آنجاست مُقیم

[...]

۷ بیت
سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰

 

عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاست

کان که عاشق شد از او حکم سلامت برخاست

هر که با شاهد گل‌روی به خلوت بنشست

نتواند ز سر راه ملامت برخاست

که شنیدی که برانگیخت سمند غم عشق

[...]

۷ بیت
سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷

 

فریاد من از فراق یار است

وافغان من از غم نگار است

بی روی چو ماه آن نگارین

رخسارهٔ من به خون نگار است

خون جگرم ز فرقت تو

[...]

۷ بیت
سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵

 

کارم چو زلف یار پریشان و دَرهم‌ست

پشتم به سان ابروی دل‌دار پرخَم‌ست

غم شربتی ز خون دلم نوش کرد و گفت

«این شادی کسی که در این دور خُرم‌ست»

تنها دل من‌ست گرفتار در غمان

[...]

۷ بیت
سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲

 

کس به چشمم در نمی‌آید که گویم مثل اوست

خود به چشم عاشقان صورت نبندد مثل دوست

هر که با مستان نشیند ترک مستوری کند

آبروی نیکنامان در خرابات آب جوست

جز خداوندان معنی را نغلطاند سماع

[...]

۷ بیت
سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴

 

خورشید زیر سایه زلف چو شام اوست

طوبی غلام قد صنوبرخرام اوست

آن قامتست نی به حقیقت قیامتست

زیرا که رستخیز من اندر قیام اوست

بر مرگ دل خوشست در این واقعه مرا

[...]

۷ بیت
سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷

 

صبحی مبارکست نظر بر جمال دوست

بر خوردن از درخت امید وصال دوست

بختم نخفته بود که از خواب بامداد

برخاستم به طالع فرخنده فال دوست

از دل برون شو ای غم دنیا و آخرت

[...]

۷ بیت
سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶

 

شادی به روزگار گدایان کوی دوست

بر خاک ره نشسته به امید روی دوست

گفتم به گوشه‌ای بنشینم ولی دلم

ننشیند از کشیدن خاطر به سوی دوست

صبرم ز روی دوست میسر نمی‌شود

[...]

۷ بیت
سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶

 

نه خود اندر زمین نظیر تو نیست

که قمر چون رخ منیر تو نیست

ندهم دل به قد و قامت سرو

که چو بالای دلپذیر تو نیست

در همه شهر ای کمان‌ابرو

[...]

۷ بیت
سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰

 

دوش دور از رویت ای جان، جانم از غم تاب داشت

ابر چشمم بر رخ از سودای دل سیلآب داشت

در تفکر عقل مسکین پایمال عشق شد

با پریشانی دل شوریده چشم خواب داشت

کوس غارت زد فراقت گِرد شهرستان دل

[...]

۷ بیت
سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲

 

چو ابر زلف تو پیرامن قمر می‌گشت

ز ابر دیده کنارم به اشک تر می‌گشت

ز شور عشق تو در کام جان خسته من

جواب تلخ تو شیرین‌تر از شکر می‌گشت

خوی عذار تو بر خاک تیره می‌افتاد

[...]

۷ بیت
سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳

 

خیال روی توام دوش در نظر می‌گشت

وجود خسته‌ام از عشق بی‌خبر می‌گشت

همای شخص من از آشیان شادی دور

چو مرغ حلق بریده به خاک بر می‌گشت

دل ضعیفم از آن کرد آه خون آلود

[...]

۷ بیت
سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴

 

دلی که دید که پیرامن خطر می‌گشت

چو شمع زار و چو پروانه در به در می‌گشت

هزار گونه غم از چپ و راست دامنگیر

هنوز در تک و پوی غمی دگر می‌گشت

سرش مدام ز شور شراب عشق خراب

[...]

۷ بیت
سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰

 

چشمت چو تیغ غمزه خون‌خوار برگرفت

با عقل و هوش خلق به پیکار برگرفت

عاشق ز سوز درد تو فریاد درنهاد

مؤمن ز دست عشق تو زنار برگرفت

عشقت بنای عقل به کلی خراب کرد

[...]

۷ بیت
سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸

 

مویت رها مکن که چنین بر هم اوفتد

کآشوب حسن روی تو در عالم اوفتد

گر در خیال خلق، پری‌وار بگذری

فریاد در نهاد بنی‌آدم اوفتد

افتاده تو شد دلم ای دوست دستْ گیر

[...]

۷ بیت
سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱

 

کس این کند که ز یار و دیار برگردد

کند هرآینه چون روزگار برگردد

تنکدلی که نیارد کشید زحمت گل

ملامتش نکنند ار ز خار برگردد

به جنگ خصم کسی کز حیل فروماند

[...]

۷ بیت
سعدی
 
 
۱
۲
۳
۵
 
تعداد کل نتایج: ۸۳