گنجور

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱

 

آسودگی کجا دل بیتاب من کجا

شوق سفر کجا و قرار وطن کجا

در پرده جذبه گر نشود رهنمای شوق

یوسف کجا و رایحه پیرهن کجا

ابر است و گل شکفته و گلزار تازه روی

[...]

اسیر شهرستانی
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲

 

من و بزمی که به مژگان نرسد خواب آنجا

شود آرام می و ساغر سیماب آنجا

عندلیب چمنی گشته دلم کز نم اشک

شعله داغ بود لاله سیراب آنجا

شده ام غرقه بحری که ز اعجاز خطر

[...]

اسیر شهرستانی
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳

 

دل و جان سیرگاه یار خواه اینجا و خواه آنجا

من و بزمی که از خود می رود یاد نگاه آنجا

طلسمی بسته از هر سایه مژگان در اقلیمی

که چون دیوانه با زنجیر می گردد نگاه آنجا

زمین سبزه دشت محبت تازگی دارد

[...]

اسیر شهرستانی
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴

 

بحر عشق است و وفا گوهر پاک است اینجا

کشتی چاره گران سینه چاک است اینجا

سیر بازار وفا محشر ارباب دل است

عالم تفرقه یک دامن پاک است اینجا

عالم امن و امان گوشه میخانه بس است

[...]

اسیر شهرستانی
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵

 

بی غنچه و لاله داغ پیدا

بی نقش قدم سراغ پیدا

از چشمه طور می خورد آب

پیداست ز چشم داغ پیدا

عشق است نهان و آشکارا

[...]

اسیر شهرستانی
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶

 

جنون نمی کند از خویشتن جدا ما را

چه احتیاج به یاران آشنا ما را

اگر چه ساده خیالیم ساده لوح نه ایم

کدام وعده چه دل دیده ای کجا ما را

کشیده تیغ و تغافل گرفته دامانش

[...]

اسیر شهرستانی
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷

 

روشنگر چشم و دل ما کن شب ما را

صیقل نزند تیره دلی مطلب ما را

دل شکر تو را از قلم شکوه نویسد

باور نکند ساده دلی یا رب ما را

شاید که تو یکبار ندانسته بخوانی

[...]

اسیر شهرستانی
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸

 

از بسکه غمت گداخت ما را

نتوان از ما شناخت ما را

در ششدر داو رشک بودیم

دل برد ز غیر و باخت ما را

شرمنده دل چرا نباشیم

[...]

اسیر شهرستانی
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹

 

به امید کسی نگذاشت بیدادش دل ما را

خدا اجری دهد در کشتن ما قاتل ما را

هوای معتدل کشت پریشان را نمی سازد

ز برقی پرورد هر لحظه دهقان حاصل ما را

غبار خاطر مقصد شود سعی فضول اینجا

[...]

اسیر شهرستانی
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰

 

سیرکن نو رسیده ما را

وحشت آرمیده ما را

ای کبوتر دچار باز شوی

دیده ای نور دیده ما را

برد و خوش برد تا چه خواهد کرد

[...]

اسیر شهرستانی
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱

 

هوا گلشن به گلشن می کشد دیوانه ما را

زخون توبه موج گل کند پیمانه ما را

شرابت دام می چیند تغافل جام می بخشد

به ما گر واگذارد دل وفا بیگانه ما را

سپند چشم بدکام دو عالم می توان کردن

[...]

اسیر شهرستانی
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲

 

اندیشه کند قبله شکیبایی ما را

آیینه کند آینه رسوایی ما را

تا عشق رمیدن کند از یاد نگاهی

وحشت زخدا خواسته تنهایی ما را

بی رخصت دل جرأت نظاره حرام است

[...]

اسیر شهرستانی
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳

 

یا جلوه مده فرشته ها را

یا خام مکن برشته ها را

دهقانی برق اگر نباشد

انبار کنند کشته ها را

کی می گزد آتش قیامت

[...]

اسیر شهرستانی
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴

 

فسونی خوانده چشمت شیشه‌ها را

که نرگسدان کند اندیشه‌ها را

خدایا وحشیان را رام ما کن

نخستین این تغافل‌پیشه‌ها را

مه نو در شفق خوش می‌نماید

[...]

اسیر شهرستانی
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵

 

به دل دوزد نگاهت سینه‌ها را

به گل گیرد رخت آیینه‌ها را

بهار سینه‌صافی بی‌خزان‌تر

ز دل روبد غبار کینه‌ها را

بیا زاهد که مست سجده یابی

[...]

اسیر شهرستانی
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶

 

گفتن راز چرا عربده پرداز چرا

به نیازی که نفهمیده ای این ناز چرا

دل ما هست اگر مطلبت آزار کسی است

روی دل دادن آیینه غماز چرا

دل اگر می تپد افلاک ز هم می ریزد

[...]

اسیر شهرستانی
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷

 

گر یار در دل است عبث آرزو چرا

گر دیده محو اوست دگر جستجو چرا

ساقی پراست میکده دل ز بحرها

الفت شکار شیشه و جام و سبو چرا

ما را گداخت عمری و کس را خبر نکرد

[...]

اسیر شهرستانی
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸

 

چه گویم با کسی راز دل دیوانه خود را

که خوابم می برد گر سرکنم افسانه خود را

سرانجام خیال توتیای غیرتی دارم

به چشم خود کشم خاکستر پروانه خود را

غبار خاطرم خوش گریه آلود است می خواهم

[...]

اسیر شهرستانی
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹

 

زوالی نیست دست پیشتر را

زدم در پرده راه هر نظر را

اگر سرد است اگر گرم است خونم

به هر رگ بسته دست نیشتر را

برآید گرد اگر دریا و ازکان

[...]

اسیر شهرستانی
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰

 

چو آیینه در دل گدازم نفس را

شکستن مبادا طلسم قفس را

نه بلبل نه پروانه این جذبه دارد

دهد بال پرواز من خار و خس را

به یاد تو پیمانه بخشم هوا را

[...]

اسیر شهرستانی
 
 
۱
۲
۳
۶۱