عنان او چو گرفتم دل از فغان افتاد
کنون که وقت فغان بود از زبان افتاد
ز باده روی کس اینگونه لاله گون نشود
مگر به چشم تو این چشم خونفشان افتاد
دل مراست تمنای قوت آهی
مگر به فکر مکافات آسمان افتاد
حدیث چشمه ی نوشت به هر کسی که رسید
چو خضر در هوس عمر و جاودان افتاد
نهادشست قضا هر خدنگ کین به کمان
نشان سینه ی من بود و بر نشان افتاد
دمید خط ز رخ دل ستان و جان آسود
زرشک غیر که عمری بلای جان افتاد
ولی ز صدمه ی خار و هجومِ زاغ ، چه باک،
مرا که فصل خزان ره به گلستان افتاد
گهی ز آتش روی تو گه ز آه (سحاب)
چه شعلههای جهانسوز در جهان افتاد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به احساسات عمیق خود در عشق و فراق میپردازد. او از حالتی میگوید که در آن وقتی که دل او به غم و فغان افتاده، دیگر قادر به بیان این فریاد نیست. این درد و اشتیاق به واسطه چشم محبوبش ایجاد شده و دل او همچنان در جستجوی آرامش است. شاعر به توصیف تاب و دردهای ناشی از عشق میپردازد و بیان میکند که فاصله میان زندگی و مرگ، به خاطر محبوبش دچار تغییر شده است. همچنین او به عواقب و کینههای موجود در زندگی اشاره میکند، که همه به خاطر عشق و فراق به سر میبرد. در نهایت، شاعر تصاویری از خزان و گلستان را به تصویر میکشد که نشاندهنده تضاد احساساتش در این حال و هواست.
هوش مصنوعی: زمانی که کنترل او را به دست گرفتم، دل من از درد و فریاد آکنده شده بود. اکنون که وقت فریاد زدن فرا رسیده، کلام از زبانم بیرون نمیآید.
هوش مصنوعی: به خاطر نگاه تو، کسی با نوشیدن شراب اینگونه سرخ و زیبا نمیشود. فقط به دلیل آن چشمان خونفشان توست که این حال در او به وجود آمده است.
هوش مصنوعی: دل من آرزوی قدرت و نیرویی دارد، اما آیا براستی به عواقب و تاثیرات آسمانی آن فکر کردهام؟
هوش مصنوعی: هر کسی که داستان چشمه جاودان را شنید، مانند خضر که در آرزوی زندگی ابدی است، به فکر زندگی دائم و بیپایان افتاد.
هوش مصنوعی: قدر و سرنوشت هر تیر کینهای که به سمت من پرتاب شد، به نشانه قلب من بود و بر روی آن نشانهای افتاد.
هوش مصنوعی: چهرهای زیبا و دلربا به آرامی درخشید و جان را از غم رها کرد، چرا که غیر از آن عشق، همیشه بلای جان بود.
هوش مصنوعی: اما از آسیب خار و حمله زاغ، برای من اهمیتی ندارد، چرا که فصل پاییز به گلستان من رسیده است.
هوش مصنوعی: گاهی از زیبایی تو آتش سوزانی به وجود میآید و گاهی هم از دلسوختگی و آههای سحابی، آتشهای مهیبی در جهان شعلهور میشود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چه شور از آن لب شیرین که در جهان افتاد
ز قامتت چه قیامت که در زمان افتاد
میان ما و شما وعده ی کناری بود
تو با کنار شدی فتنه در میان افتاد
بسوخت صفحه رویم ز آب گرم سرشک
[...]
چه فتنه ای ست که ناگاه در جهان افتاد
چه آتشی ست که اندر نهاد جان افتاد
دل از میان غمت بر کنار بود ولیک
به آرزوی کنار تو در میان افتاد
گل از خجالت رخسار تو برآمد سرخ
[...]
چه آتشیست ز رویت که در جهان افتاد
که جان ز هستی خود باز در گمان افتاد
ز مهر روی توأم آتشیست در سینه
که چرخ سفله از آن سوز در فغان افتاد
نیفکنی نظری سوی ما بهر عمری
[...]
به بزم دوش حدیث تو در میان افتاد
چو شمعم آتش غیرت در استخوان افتاد
فغان بیاثر از طاق دل، اسیر ترا
چو شاخ بیثمر از چشم باغبان افتاد
فتاد بر سر هم دل چو صید، روز شکار
[...]
به بند پرسش حالم نمی توان افتاد
توان شناخت ز بندی که بر زبان افتاد
فغان من دل خلق آب کرد ورنه هنوز
نگفته ام که مرا کار با فلان افتاد
من آن نیم که بتانم کنند دلجویی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.