گنجور

 
قدسی مشهدی

به بزم دوش حدیث تو در میان افتاد

چو شمعم آتش غیرت در استخوان افتاد

فغان بی‌اثر از طاق دل، اسیر ترا

چو شاخ بی‌ثمر از چشم باغبان افتاد

فتاد بر سر هم دل چو صید، روز شکار

مگر کرشمه چشم تو در زمان افتاد؟

فرشته گر کندت همرهی، هلاک شوم

ندید روز خوش آن کس که بدگمان افتاد

چو دل گشود لب شکوه، شد زبانم لال

به اولیای دلم (کذا) قفل بر زبان افتاد

چه بلبلم، که به چشمم نمود بیگانه

چو از قفس، گذرم سوی آشیان افتاد

کجا ز لذت گرداب غم خبر یابی

ترا که زورق ازین ورطه بر کران افتاد

برای آنکه شود زود روز وصلم طی

... مهر چو ماه نو از میان افتاد

به کار بسته من مصلحت ندارد سود

زدم گر آب به دل، آتشم به جان افتاد

به رمز شکوه ادا می‌کنی وز این غافل

که تندخوی تو قدسی چه بدگمان افتاد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
حکیم نزاری

چه شور از آن لب شیرین که در جهان افتاد

ز قامتت چه قیامت که در زمان افتاد

میان ما و شما وعده ی کناری بود

تو با کنار شدی فتنه در میان افتاد

بسوخت صفحه رویم ز آب گرم سرشک

[...]

جلال عضد

چه فتنه ای ست که ناگاه در جهان افتاد

چه آتشی ست که اندر نهاد جان افتاد

دل از میان غمت بر کنار بود ولیک

به آرزوی کنار تو در میان افتاد

گل از خجالت رخسار تو برآمد سرخ

[...]

جهان ملک خاتون

چه آتشیست ز رویت که در جهان افتاد

که جان ز هستی خود باز در گمان افتاد

ز مهر روی توأم آتشیست در سینه

که چرخ سفله از آن سوز در فغان افتاد

نیفکنی نظری سوی ما بهر عمری

[...]

سحاب اصفهانی

عنان او چو گرفتم دل از فغان افتاد

کنون که وقت فغان بود از زبان افتاد

ز باده روی کس اینگونه لاله گون نشود

مگر به چشم تو این چشم خونفشان افتاد

دل مراست تمنای قوت آهی

[...]

غالب دهلوی

به بند پرسش حالم نمی توان افتاد

توان شناخت ز بندی که بر زبان افتاد

فغان من دل خلق آب کرد ورنه هنوز

نگفته ام که مرا کار با فلان افتاد

من آن نیم که بتانم کنند دلجویی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه