گنجور

 
جلال عضد

چه فتنه ای ست که ناگاه در جهان افتاد

چه آتشی ست که اندر نهاد جان افتاد

دل از میان غمت بر کنار بود ولیک

به آرزوی کنار تو در میان افتاد

گل از خجالت رخسار تو برآمد سرخ

چو عکس روی تو بر روی گلستان افتاد

شدند عالمی اندر هوات سرگردان

چو پرتوی ز جمال تو بر جهان افتاد

در آن زمان که همی ریخت خون دل کی بود

که چشم مست تو با حال عاشقان افتاد

به گرد دام غمت بر امید دانه وصل

بسی بگشت دلم عاقبت در آن افتاد

جلال در ازل از بستگان زلفت بود

گمان مبر که به دام تو این زمان افتاد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حکیم نزاری

چه شور از آن لب شیرین که در جهان افتاد

ز قامتت چه قیامت که در زمان افتاد

میان ما و شما وعده ی کناری بود

تو با کنار شدی فتنه در میان افتاد

بسوخت صفحه رویم ز آب گرم سرشک

[...]

جهان ملک خاتون

چه آتشیست ز رویت که در جهان افتاد

که جان ز هستی خود باز در گمان افتاد

ز مهر روی توأم آتشیست در سینه

که چرخ سفله از آن سوز در فغان افتاد

نیفکنی نظری سوی ما بهر عمری

[...]

قدسی مشهدی

به بزم دوش حدیث تو در میان افتاد

چو شمعم آتش غیرت در استخوان افتاد

فغان بی‌اثر از طاق دل، اسیر ترا

چو شاخ بی‌ثمر از چشم باغبان افتاد

فتاد بر سر هم دل چو صید، روز شکار

[...]

سحاب اصفهانی

عنان او چو گرفتم دل از فغان افتاد

کنون که وقت فغان بود از زبان افتاد

ز باده روی کس اینگونه لاله گون نشود

مگر به چشم تو این چشم خونفشان افتاد

دل مراست تمنای قوت آهی

[...]

غالب دهلوی

به بند پرسش حالم نمی توان افتاد

توان شناخت ز بندی که بر زبان افتاد

فغان من دل خلق آب کرد ورنه هنوز

نگفته ام که مرا کار با فلان افتاد

من آن نیم که بتانم کنند دلجویی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه