گنجور

 
صفایی جندقی

شادم که شمارم اشک وآه است

تا در غمت این دوام گواه است

با درد جدائیت صبوری

خود بی کم و بیش کوه وکاه است

با عمر دراز زلف کج راست

فرقی که نه جای اشتباه است

موی من از آن سفید چون روز

روز من از آن چو شب سیاه است

از تابش روی و تاب گیسوی

مشکوی تو پر ز مار و ماه است

ز آن ماه چه نعل ها در آتش

ز آن مار چه پشت ها دو تاه است

دل با همه زخم های کاری

باز از مژه ی تو عذرخواه است

از تیر نگاه و تیغ ابروی

گیسوی توام گریزگاه است

دل در صف غمزه اش صفایی

صیدی به مصاف یک سپاه است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مسعود سعد سلمان

ای مه مه مهر و مهر ماه است

بی باده نشستن از گناه است

روز و رخ دوستان سپید است

روی و دل دشمنان سیاه است

سلطان ملک ارسلان مسعود

[...]

ابن عماد

شاهی و ملایکت سپاه است

خلق تو عظیم و حق گواه است

سلیم تهرانی

امشب شده دلبری دچارم

کز وی به اجل مرا پناه است

زنبور گزنده چون مگس نیست

می گویم و خال او گواه است

دنباله ی چشم او ز سرمه

[...]

وحیدالزمان قزوینی

از دوری او که هم چو ماه است

از بس شب هجر من سیاه است

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه