گنجور

 
صفایی جندقی

روشن شب عالمی ز ماه است

و ز مهر تو روز من سیاه است

در راه تو دین و دل فکندیم

برخاک چه جای مال و جاه است

از ما همه جان و سر فشاندن

و ز جانب دوست یک نگاه است

از فتنه ی فوج غمزه دل را

در سایه ی زلف او پناه است

چون دست به فرق ما نسودی

بگذار قدم که خاک راه است

دل جویی عاشقان مسکین

در کیش شما مگر گناه است

با سرو و مه آن عذار و قد را

تشبیه کمال اشتباه است

نه مه را کس به برقبا دید

نه سروی را به سر کلاه است

از دیر سخن مران صفایی

با شیخ که ز اهل خانقاه است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مسعود سعد سلمان

ای مه مه مهر و مهر ماه است

بی باده نشستن از گناه است

روز و رخ دوستان سپید است

روی و دل دشمنان سیاه است

سلطان ملک ارسلان مسعود

[...]

ابن عماد

شاهی و ملایکت سپاه است

خلق تو عظیم و حق گواه است

سلیم تهرانی

امشب شده دلبری دچارم

کز وی به اجل مرا پناه است

زنبور گزنده چون مگس نیست

می گویم و خال او گواه است

دنباله ی چشم او ز سرمه

[...]

وحیدالزمان قزوینی

از دوری او که هم چو ماه است

از بس شب هجر من سیاه است

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه