گنجور

 
صفایی جندقی

تا صید تو شد مرغ مرا بال وبال است

دانست که از دام تو پرواز محال است

نالیدم و صیاد ز باغم به قفس برد

دیگر نتوان گفت که دل بیهده نال است

در مرحله ی عشق که صد سلسله یک زلف

نشگفت اگر شیر ژیان صید غزال است

سوری ثمر سرو و سمن بار صنوبر

این گبن نو خیز ندانم چه نهال است

آراست فلک بدر و هلالی به دو هفته

کابروی و رخ ماه ترا این دو مثال است

بی جبهه ببین وجهش و بی جفت نگر طاق

شبه رخ و ابروی تو کی بدر و هلال است

یا رب چکند با غم ایام جدایی

آن را که غم از هجر تو در عین وصال است

می از کف آن شاهد خورشید شمایل

مسرای حرامم که بدین وجه حلال است

گر چشم نپوشی وکنی ترک تغافل

دانی که صفایت ز فراقت به چه حال است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حکیم نزاری

می خور که بر اصحاب خرابات حلال است

گو زهر خور آن کس که بر او نوش وبال است

زان باده که گویی دمش از بوی بهشت است

گر نیز به دوزخ بروم توبه محال است

بسیار بکوشید خَضر تا که بدانست

[...]

جلال عضد

خطّ تو که در عین خرد عین جمال است

خطّی ست که بر خوبی رخسار تو دال است

آن لطف میانت را بنمای به مردم

تا خلق بدانند که ما را چه خیال است

زان دوست ملامت مکن ای دوست که او را

[...]

شاه نعمت‌الله ولی

عشق است که وارسته ز نقصان و کمالست

عشق است که آسوده ز هجران وصال است

اثبات مثالش نتوان کرد ولیکن

این نفی مثال تو یقین عین مثال است

گویند سوی الله خیال است و حقیقت

[...]

شیخ بهایی

سر رشته‌ى هر کار که از دست بدر شد

پس یافتنش نزد خرد عین محال است‌

کى رشته‌ى تدبیر، کس از دست گذارد

آنکس که بدو مرتبه‌ى عقل و کمال است

صائب تبریزی

خورشید ترا از خط شبرنگ وبال است

چون سایه قدم پیش نهد وقت زوال است

از خنجر سیراب نترسد جگر ما

هر چند که می صاف بود مفت سفال است

هر دانه که از آبله دست نشد سبز

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه