گنجور

 
صفایی جندقی

روی در پرده نهان کرده پری

که مبادا دلش از دست بری

آهم از حسرت ماهت همه شب

بر ثریا شد و اشکم به ثری

نیست جز چشم من و طلعت تو

پرده داری که کند پرده دری

سر و جان در قدمت خواهم باخت

بخت نیکم کند ار راهبری

دیده تا دل به لبت بست مرا

بهره ای نیست به جز خون جگری

چین ازین و آن دگر از چین این است

فرق زلف تو و مشک تتری

می درد پرده ات ای گل زنهار

پیش آن روی مکن جلوه گری

زلف برگرد رخش از دو طرف

درنگر فتنه ی دور قمری

دل صفایی ز کفش نتوان برد

برو از کف بنه این حیله وری

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
خاقانی

یک زبان داری و صد عشوه‌گری

من و صد جان ز پی عشوه خری

از جگر خوردن توبه نکنی

زانکه پرورده به خون جگری

زهره داری تو ز بیم دل خویش

[...]

عطار

دوش سرمست به وقت سحری

می‌شدم تا به بر سیم‌بری

تیز کرده سر دندان که مگر

بربایم ز لب او شکری

چون ربودم شکری از لب او

[...]

مولانا

ای خیالی که به دل می‌گذری

نی خیالی نی پری نی بشری

اثر پای تو را می‌جویم

نه زمین و نه فلک می‌سپری

گر ز تو باخبران بی‌خبرند

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
حکیم نزاری

هیچت افتد که به ما بر گذری

وز سرِ لطف به ما در نگری

می توانی که دلم دریابی

بهترک زین غم کارم بخوری

چند خاموش توان بود و حمول

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه