گنجور

 
صفایی جندقی

یار در پرده کند دل شکری

وای بر ما کند ار جلوه گری

مرغ دل مان به دامت همه عمر

شد نشاطم غم بی بال و پری

ذل و فقرم سبب قرب تو گشت

خرما دولت بی پا و سری

تا شرف یافتم از خاک درت

جانم آسوده دل از دربدری

جز به مهر تو مرا دید و شنود

باشد از غایت کوری و کری

هست تا اشک سفید و رخ زرد

نیست ما را غم بی سیم و زری

آنکه چون اشک شد از دیده مگر

بازش آریم به آه سحری

همه از سخت دلی های تو نیست

ناله را علت این بی اثری

سر صفایی به رهت ساید و هست

خاک پای تو به از تاجوری

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
خاقانی

یک زبان داری و صد عشوه‌گری

من و صد جان ز پی عشوه خری

از جگر خوردن توبه نکنی

زانکه پرورده به خون جگری

زهره داری تو ز بیم دل خویش

[...]

عطار

دوش سرمست به وقت سحری

می‌شدم تا به بر سیم‌بری

تیز کرده سر دندان که مگر

بربایم ز لب او شکری

چون ربودم شکری از لب او

[...]

مولانا

ای خیالی که به دل می‌گذری

نی خیالی نی پری نی بشری

اثر پای تو را می‌جویم

نه زمین و نه فلک می‌سپری

گر ز تو باخبران بی‌خبرند

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
حکیم نزاری

هیچت افتد که به ما بر گذری

وز سرِ لطف به ما در نگری

می توانی که دلم دریابی

بهترک زین غم کارم بخوری

چند خاموش توان بود و حمول

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه