گنجور

 
صفایی جندقی

سعادتی است زمین را تو چون بر آن گذری

کرامتی است فلک را تو چون در آن نگری

دریغ و درد که آغاز آشنایی ما

به کام غیر چو عمر عزیز می گذری

به ناامیدی و افسوس وحسرتم مپسند

کدام تاب و تحمل که بینمت سفری

چه کرده ام که سزاوار رنج هجرانم

خدای را که هلاکم مکن به خون جگری

بریز خون من آنگه عزیمت سفر آر

چرا به دست فراقم به زندگی سپری

اگر به دست خود اکنون مرا کشی به از آن

که عمر در غم هجران همی شود سپری

ببر سر من و بار از برم ببند و برو

دلت ز صحبت ما گر ملول گشت و بری

حدیث عشق بپوشیدمی ز دشمن و دوست

اگر سرشک نکردی به خیره پرده دری

دلت ز آه صفایی به رحم نامد نرم

ثمر نبود فغان را ز فرط بی اثری

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عنصری

ایا شکسته سر زلف ترک کاشغری

شکنج تو علم پرنیان شوشتری

بزیر دامنت اندر بنفشه بینم و تو

بنفشه را سپری یا بنفشه را سپری

چنان مسیر اگر پیش او سپر شده ای

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از عنصری
ناصرخسرو

ایا همیشه به نوروز سوی هر شجری

تو ناپدید و پدید از تو بر شجر اثری

توی که جز تو نپنداشت با بصارت خویش

عفیفه مریم مر پور خویش را پدری

به تو نداد کسی مال و متهم تو بوی

[...]

ازرقی هروی

پریرخی که ز شرمش نهان شدست پری

پری مثال نهان گشت و شد ز مهر بری

عیان بدیده گر او را نبینی آن نه عجب

که گر پریست چنین آمدست رسم پری

گر آبگینه پری را ببیندی بدرست

[...]

قطران تبریزی

بخد و قد تو ای شهره ترک کاشغری

خجل شدند گل سرخ سرو غاتفری

ستاره بارم هر شب ز دیده تا بسحر

چو یادم آید از آن سی ستاره سحری

بدخل شوشتر ارزد سه بوسه از لب تو

[...]

امیر معزی

اگر به داد بود نام شاه دادگری

وگر به تاج بود فخر شاه تاجوری

چو روز بزم بود آفتابِ با قدحی

چو روز رزم شود آسمان با کمری

فلک نیی و به قدر بلند چون فلکی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه