گنجور

 
صفایی جندقی

بدین جمال که دل می بری ز دست پری

زهی سعادت آیینه کاندرو نگری

ز بس به راه تو ریزد ستاره دیده خلق

زمین به چرخ کشد سر، تو چون برآن گذری

اگر نبود ز شرم تو رشک حور و ملک

چرا نهفت ز مردم جمال خویش پری

تو آن بتی که ز لطف و صفا و مهر و وفا

ز دلبران همه دل برده ای به خوب تری

چرا به سیر گلستان ز دشت ناید باز

اگر خجل ز خرام تو نیست کبک دری

درون پرده و دل ها بری ز پرده برون

چها کنی اگر آیی برون به پرده دری

به بوی زلفت اگر خون خود خورم نه عجب

دلم ز لعل تو آموخت رسم خون جگری

به حسرتم رود اوقات و شادمانم باز

که زندگانی من در غمت شود سپری

صفایی از تو بگو صبر چون کند که گذشت

غم جدائیت از حد طاقت بشری

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عنصری

ایا شکسته سر زلف ترک کاشغری

شکنج تو علم پرنیان شوشتری

بزیر دامنت اندر بنفشه بینم و تو

بنفشه را سپری یا بنفشه را سپری

چنان مسیر اگر پیش او سپر شده ای

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از عنصری
ناصرخسرو

ایا همیشه به نوروز سوی هر شجری

تو ناپدید و پدید از تو بر شجر اثری

توی که جز تو نپنداشت با بصارت خویش

عفیفه مریم مر پور خویش را پدری

به تو نداد کسی مال و متهم تو بوی

[...]

ازرقی هروی

پریرخی که ز شرمش نهان شدست پری

پری مثال نهان گشت و شد ز مهر بری

عیان بدیده گر او را نبینی آن نه عجب

که گر پریست چنین آمدست رسم پری

گر آبگینه پری را ببیندی بدرست

[...]

قطران تبریزی

بخد و قد تو ای شهره ترک کاشغری

خجل شدند گل سرخ سرو غاتفری

ستاره بارم هر شب ز دیده تا بسحر

چو یادم آید از آن سی ستاره سحری

بدخل شوشتر ارزد سه بوسه از لب تو

[...]

امیر معزی

اگر به داد بود نام شاه دادگری

وگر به تاج بود فخر شاه تاجوری

چو روز بزم بود آفتابِ با قدحی

چو روز رزم شود آسمان با کمری

فلک نیی و به قدر بلند چون فلکی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه