گنجور

 
صفایی جندقی

تو نبودی نکوتر ار ز پری

می نکردی به پرده دل شکری

شادم از بخت خود کم آخر کار

کرد سوی غم تو راهبری

سر ز خجلت نهاد درکهسار

تا خرام تو دید کبک دری

روی و موی تو رنگ و بوی ببرد

از گل سرخ و نافه ی تتری

بیش وکم دیر و زود فاش و نهان

دل و دین از جوان و پیر بری

ای دریغا که پرده داری دوست

داد عادت مرا به پرده دری

پشت بر رامشیم و روی به رنج

گشته ام تا ز حضرتش سفری

شاخ امید در زمین طلب

بر نشان با وجود بی ثمری

چون صفایی مکن به ترس زیان

ترک سودا خلاف پیله وری

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

این جهان را نگر به چشم خرد

نی بدان چشم کاندر او نگری

همچو دریاست وز نکوکاری

کشتیی ساز، تا بدان گذری

لبیبی

ای بزفتی علم بگرد جهان

بر نگردم بتو مگر بمری

گرچه سختی چو نخلکه مغزت

جمله بیرون کنم بچاره گری

مسعود سعد سلمان

نه چو تو در زمانه ناموری

نه چو نام تو در جهان سمری

عزم تو کف حزم را تیغی است

حزم تو روی عزم را سپری

نه چو کین تو ظلم را زهری

[...]

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
سنایی

معجز معجزی پدید آمد

چون فرورید قوم او پسری

بی‌نهادی پلید و پر هوسی

بی‌زمانی دراز و بی‌خبری

هم ازو بود و از کفایت او

[...]

مشاهدهٔ بیش از ۴۲ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
سوزنی سمرقندی

شاد باش ای مؤید سکنه

ای جوانمرد مهتر هنری

نشود از تو صنعتی پیدا

تا که بر مغز کرمه ای نخوری

تا جوازه بدو تنه بکشند

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سوزنی سمرقندی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه