مگو از بندت ای صیاد خرسندم به آزادی
که صید عشق را باشد رهایی قید و غم شادی
مرا انسی است با صیاد خود کز شوق جان دادن
نه غمناکم به آزردن نه دل شادم به آزادی
به حسن و دلبری لیلی کمین شاگرد مجنونت
ندانم از کجا آموختی این مایه استادی
به خون خفت از نخستین تیر صیدت کاش صیادان
بیاموزند از آن شست و بازو رسم صیادی
به چشمم مو نمود اول به گردن شد طناب آخر
مگر آموخت از فرهاد زلفت طرز شیادی
ز چشم مست و نوشین لب ز چشم افکند یکبار
مرا هم ناب خلاری و هم دکان قنادی
بیا اسرار راه عشق را از رهروان بشنو
که ما پیدا و پنهان واقفیم از وضع آن وادی
ورای مگ ناکامان و خون کشتگان آنجا
نیابی بوی آسایش نبینی رنگ آبادی
صفایی گر سفر خواهی به شهر عاشقی کردن
وداع عقل کن کاین ره جنون می بایدت هادی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به بیان احساسات و تجربیات خود در عشق و آزادی میپردازد. او با صید عشق مقایسهای میکند و میگوید که حتی در قید و بند عشق نیز خوشحال است و آزادی را نمیخواهد. شاعر به صیاد (معشوق) خود انس و علاقه دارد و با شوق جان میدهد؛ بنابراین از درد و رنج عشق غمگین نیست. او اشاره میکند که معشوقش به زیبایی و دلبری استاد شده و از هر باری که به او میزند، درس صید را میآموزد. شاعر در پی جنون و شور عشق است و میگوید که برای سفر به دنیای عشق باید عقل را وداع کرد، زیرا این مسیر به دیوانگی و شیدایی نیاز دارد. در نهایت، او به درک عمیقتری از عشق اشاره میکند که تنها از راه تجربیات دیگر عاشقان به دست میآید.
هوش مصنوعی: ای صیاد، از بند تو چیزی نگو، من به خاطر آزادی خوشحالم؛ زیرا که عشق، خودش را از قید و غم جدا میکند و به شادی میرسد.
هوش مصنوعی: من با صیاد خود رابطهای نزدیک دارم که نه به خاطر ترس از آسیب دیدن، غمگینم و نه به خاطر رهایی، خوشحالم. از عشق او به قدری شاد هستم که این احساسات برایم اهمیت ندارند.
هوش مصنوعی: به زیبایی و جذابیت لیلی، نمیدانم تو این مهارت را از کجا یاد گرفتهای که چنین هنری در دلبری داری.
هوش مصنوعی: ای کاش صیادان از تو یاد بگیرند که چگونه با تیر اول شکار را به زمین میزنند، همانطور که تو از شدت زخم به خون افتادهای.
هوش مصنوعی: چشمانت ابتدا مانند موی زیبایی به نظر میرسید، اما در نهایت به گردن من همچون طنابی محکم پیچید. گویا از فرهاد آموختهای که چگونه در فریبکاری مهارت داشته باشی.
هوش مصنوعی: از چشم زیبا و لبهای شیرینش نگاهی به من افکند که هم حالم را مست کرد و هم مرا به یاد شیرینی و لذتهای زندگی انداخت.
هوش مصنوعی: بیا و از کسانی که در مسیر عشق تجربه دارند، داستانها و رازهای این راه را بشنو. ما خود به خوبی با شرایط آن وادی آشنا هستیم، هم چیزهای واضح و هم چیزهای پنهان.
هوش مصنوعی: در جایی بالاتر از ناکامیها و خونهای ریخته شده، نه بوی آرامش را پیدا میکنی و نه نشانهای از آبادانی را میبینی.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی به شهر عشق سفر کنی، باید عقل و منطق را کنار بگذاری، زیرا این راه نیاز به جنون و شیدایی دارد که تو را هدایت میکند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
خداوندا بدین مایه بکردم برتو استادی
نه زان گفتم من این کز تو پدر را نیست آزادی
تو اندر خدمت سلطان مثل با جنبش بادی
فزونتر کو ترا فرمود هرگز پای ننهادی
به خدمت کردن بسیار داد خویشتن دادی
[...]
خدایا بر جهانم کام و فرمان روان دادی
بمدح و آفرین من زبان خلق بگشادی
ز دشمن کین من جستی ز دولت داد من دادی
بدان کز من نبیند کس بلا و رنج آزادی
بمستی و بهشیاری بخواندن دل مرا دادی
[...]
مرا رمزی عجب نازل شد از تعالیم ِ استادی
که سقفِ معرفت را ساختم زان نغز بنیادی
تعالی ربنا تا در چه حیرت بوده ام ز اول
به خود بر هم ز خود ظلمی همی کردیم و بی دادی
شنیدی حارث مْرَّه چه دید از خویشتن بینی
[...]
به رخ چون ماه تابانی به قد چون سرو آزادی
چنین نبود بنی آدم یقینم کز پری زادی
تویی آزاد سرو ما به جوی خلد بر رسته
شدیم از جان تو را بنده نمیخواهیم آزادی
بده دادم نگارینا ز روز وصل خود یک شب
[...]
چه دارم در نفس جز شور عمر رفته از یادی
غباری را فراهم کردهام در دامن بادی
به خاک افتادهام اما غرور شعله خویان را
کفی خاکسترم از آرمیدن میدهد یادی
مباش ای مژدهٔ وصل از علاج گریهام غافل
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.