گنجور

 
صفایی جندقی

گفتم بگویمت که صنوبر به قامتی

دیدم در آن نبود چنان استقامتی

مژگان ز موج اشک کنم رشک آبشار

تا جا به جوی دیده کند سرو قامتی

از سحر زلف و چهر تو با آن عصا و دست

بالله نبود معجز موسی کرامتی

تنها نه من سر از تو نپیچم که هیچ کس

از جان خویش بر تو ندارد لآمتی

خونی که ریخت چشم تو نبود سیاستی

نهبی که کرد ترک تو نبود غرامتی

امری که نهی تست نباشد تأسفی

کاری که بهر تست ندارد ندامتی

از مدعی عیان بود آثار صدق و کذب

دعوی عاشقی نبود بی علامتی

مردیم اجل نیامده بر سر بلی نبود

کس را به شهر عشق تو چندان اقامتی

خیرم نخواست بلکه صفایی ز رشک بود

راند ار کسم ز شیوه ی رندی ملامتی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ادیب صابر

نز خلق هیچ کار مرا استقامتی

نز هیچ دوست، شرط وفا را اقامتی

از چرخ بی ثبات و زخورشید بی نوال

دارم چو ذره شخصی و چون چرخ قامتی

نه اشک میغ را چو بنانم عذوبتی است

[...]

همام تبریزی

چون بگذرد به شهر چنین سرو قامتی

از هر طرف ز خلق برآید قیامتی

عالم چنان ملاحت حسنت فروگرفت

کز هیچ کس امید ندارم سلامتی

در دور چشم مست تو هشیار کس نماند

[...]

حکیم نزاری

تا در جهان پدید بود سرو قامتی

ما را ز عاشقی نبود استقامتی

مستیم تا به روزِ قیامت ز جام عشق

بل گر بود ز بعد ِ قیامت قیامتی

هم دوستان دهند به شفقت نصیحتم

[...]

امیرخسرو دهلوی

آمد بهار و سرو بر آراست قامتی

گل بر کشید بهر طرب را علامتی

گردیده باد بر سر آن سرو جان من

گردان چو باد گرد بر آن سرو قامتی

قد قامت الصلوة مؤذن زند به صبح

[...]

حسین خوارزمی

هر جا که هست چون تو گلی سرو قامتی

از بلبلان خسته برآید قیامتی

گر جان و دل بروی تو ایثار کردمی

باشد که نی کند دل و جانم غرامتی

ناصح ندیده چهره لیلی چرا کند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه