گنجور

 
صفایی جندقی

گشودی طلعت از گیسوی درهم

نمودی صبح عید از شام ماتم

بهر قرنی فلک یک ره جهان را

محرم آرد و نوروز با هم

تو هر روز و شب از آن زلف و رخسار

به نوروزم قرین داری محرم

مگر با این تعلق مام گیتی

مرا با مهر جانان زاده توام

بدید ار اشتیاقم آمد افزون

شکیبم در فراقت هر چه شد کم

به چشمم بی جمالت در گلستان

چو مژگان خار می آید سپر غم

مرا بیم است کز دست جوانان

نهم در عهد پیری سر به عالم

جز آن ترک ملک خوی پری روی

ندیدم حور عین از نسل آدم

نه کارم ساخت از زخم دگر دوست

نه بر زخمم نهاد از مهر مرهم

صفایی را زد آن پیکان که هرگز

نخورد اسفندیار از شست رستم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
باباطاهر

غمم غم بی و همراز دلم غم

غمم هم‌صحبت و همراز و همدم

غمت مهله که مو تنها نشینم

مریزا بارک الله مرحبا غم

سنایی

چو دانستم که گردنده‌ست عالم

نیاید مرد را بنیاد محکم

پس آن بهتر که ما در وی مقیمیم

شبان و روز با هم مست و خرم

مرا زان چه که چونان گفت ابلیس

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
انوری

مبارک باد و میمون باد و خرم

همایون خلعت سلطان عالم

بلی خود خلعت سلطان بهرحال

مبارک باشد و میمون و خرم

ترا بیرون ز تشریف شهنشاه

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از انوری
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه