گنجور

 
صفایی جندقی

عشق توگرفت جای جان را

جان نیست به جز غمت روان را

تا بخت بهار حسنت آراست

بستند براو ره ی خزان را

بر سر مزن آستین اکراه

نسپارده سر برآستان را

دادم به گدایی در دوست

سلطانی ملک جاودان را

چون پیش توکز زمانه شادی

اظهار کنم غم نهان را

با هجر کشیدگان توان گفت

رنج دل ماجرای جان را

دیری است که مرغ دل به دامت

بدرود سروده آشیان را

کردی به خموشیم ترحم

منت نکشم دگر فغان را

در کنج قفس دگر صفایی

بگذار هوای گلستان را

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عطار

ساقی بشکن خمار جان را

دریاب حیات جاودان را

کین یک دوسه روز عمر باقی است

از دست مده می مغان را

وان دم که تهی شود صراحی

[...]

مولانا

ساقی تو شراب لامکان را

آن نام و نشان بی‌نشان را

بفزا که فزایش روانی

سرمست و روانه کن روان را

یک بار دگر بیا درآموز

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
نسیمی

گلبانگ زنیم آسمان را

هی هوی کنیم اختران را

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه