گنجور

 
صفایی جندقی
 

چو ترک چشم تو ز ابروی خود کمان گیرد

بگو به تیر نخستین مرا نشان گیرد

فریب عشق به حرب بتی کشید مرا

که از رخش سپر از قامتش سنان گیرد

سپاه شاه که شهری به چار مه نگرفت

نظام ماه من از یک نگه جهان گیرد

ز داغ آن مه محمل نشین بترس و بپای

مباد ز آه من آتش به کاروان گیرد

دو اسبه در پی دل می روم رکاب گشای

کجاست مرد رهی تا مرا عنان گیرد

گران فروش مخوانش که باشد ارزان باز

اگر بهای نگاهی هزار جان گیرد

دو نیم رشحه زلال لبت عجب که یکی

چهار نهر جنان در ازای آن گیرد

هر آنکه اهل نظر شد ز صحبت تو دمی

نمی دهد که عوض عیش جاودان گیرد

پس از وقوف به خاک درت کمال خطاست

به عهد بلبل اگر راه گلستان گیرد

بهارت از خطر صرصر ایمن است بلی

سپاه غمزه سر راه بر خزان گیرد

صفایی از در جانان به در نخواهد شد

ور این قبول ندارد مرا ضمان گیرد