گنجور

 
صائب تبریزی
 

عنان آه چسان جسم ناتوان گیرد؟

چگونه مشت خسی برق را عنان گیرد؟

به آه داشتم امیدها، ندانستم

که این فلک زده هم رنگ آسمان گیرد

چه احتیاج کمندست در شکار ترا؟

که چشم شوخ تو نخجیر با کمان گیرد

ز شرم عشق همان حلقه برون درست

اگرچه فاخته بر سرو آشیان گیرد

مجو ز دولت نوکیسه چشم و دل سیری

که این هما ز دهان سگ استخوان گیرد

چو صبح، تیغ دو دم هرکه کار فرماید

امید هست که در یک نفس جهان گیرد

ز برق حادثه نتوان به ناتوانی جست

که آتش از شمع اول به ریسمان گیرد

اگر ز خویش تو پهلو تهی توانی کرد

چو ماه عید رکاب تو آسمان گیرد

چنین که نیست قرارش به هیچ جا صائب

عجب که شبنم ما رنگ بوستان گیرد