گنجور

 
ساغر کنگاوری

مرا دلی‌ست پر از عشق و خالی از اغراض

دو چشم اشک‌فشانم گواه بی‌اغماض

هزار عارضه‌ام گر به جان و عقل رسد

من آن نیم که کنم در جهان ز عشق عراض

مرا به گردن جان نژند رشته عشق

نه آن کمند که برند با دو صد مقراض

ز ناوک مژه‌ات زخم هاست بر دل خلق

به غمزه چشم نظرباز گو مکن اغماض

بیاض صفحه روی و سواد خط مگو

که شرح دفتر حسن است آن سواد و بیاض

سقیم و عجب و ریا و غرور و نخوت و حرص

خدا شفا ندهد شیخ را از این امراض

ز شوره گل ندهد در چمن نخیزد خار

اگر چه عام بود فیض منعم فیاض

به کوی میکده عشق ساغرم سرشار

نیم به صومعه زرق عابد مرتاض