گنجور

 
ساغر کنگاوری

مرا دلی‌ست پر از عشق و خالی از اغراض

دو چشم اشک‌فشانم گواه بی‌اغماض

هزار عارضه‌ام گر به جان و عقل رسد

من آن نیم که کنم در جهان ز عشق عراض

مرا به گردن جان نژند رشته عشق

نه آن کمند که برند با دو صد مقراض

ز ناوک مژه‌ات زخم هاست بر دل خلق

به غمزه چشم نظرباز گو مکن اغماض

بیاض صفحه روی و سواد خط مگو

که شرح دفتر حسن است آن سواد و بیاض

سقیم و عجب و ریا و غرور و نخوت و حرص

خدا شفا ندهد شیخ را از این امراض

ز شوره گل ندهد در چمن نخیزد خار

اگر چه عام بود فیض منعم فیاض

به کوی میکده عشق ساغرم سرشار

نیم به صومعه زرق عابد مرتاض

 
 
گوهر
ابن یمین

رضی ملت و دین ایکه با افاضت تو

برسم طعنه توان گفت ابر را فیاض

توئیکه لازم ذاتی بود جواهر را

بعهد بخشش عامت زوال چون اعراض

ز همت تو که قانون جود اساس نهاد

[...]

کمال خجندی

کجا کنند به تیغ از تو عاشقان اعراض

ز شمع باری پروانه کی برد مقراض

بیا که بر تو کم عرض سوز و در نهان

که از طبیب نپوشند خستگان امراض

به لعل و در نکند نسبت آن لب و دندان

[...]

ابن حسام خوسفی

به وقت فصل بهار از چمن مکن اعراض

جهان ز لاله و گل بین به رنگ و بوی ریاض

میان حوضهٔ چشمم ز خون برست گیاه

چنانکه لالهٔ سیراب بر کنار حیاض

شمامه ی سر زلفت که شام رعناییست

[...]

صوفی محمد هروی

ز جور مطبخیان کی ز نان کنم اعراض

که مهر نان نتواند برید، صد مقراض

دلم به گوشه مطبخ چنان گرفته است قرار

که فارغ است ز جنت درین زمان ریاض

چو یافتم ته نان، نانخورش طلب کردم

[...]

جامی

چو عرض توبه کند بر تو زاهد مرتاض

به قول پیر مغان واجب است ازو اعراض

تمام فیض بود باده خاصه از کف یار

مدام فیض رسان باد آن کف فیاض

ز جوهر می و کیفیتش وقوف نیافت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه