گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

رضی ملت و دین ایکه با افاضت تو

برسم طعنه توان گفت ابر را فیاض

توئیکه لازم ذاتی بود جواهر را

بعهد بخشش عامت زوال چون اعراض

ز همت تو که قانون جود اساس نهاد

محصل است همه وقت امید را اغراض

جهان فضل و هنر را ز فتحباب کفت

بخشگسال کرم تازه و ترست ریاض

قضیه ایست مرا با تو عرض خواهم کرد

سزد کزان نکند طبع نازکت اعراض

در آنجریده که مدحت سواد میکردم

بسان نامه اعمال من نمانده بیاض

ز خازن کرمت بر سبیل گستاخی

همیکنم ورقی چند کاغذ استقراض

اگر چه از مرض احتیاج ابن یمین

شدست با همه رندی چو زاهدی مرتاض

ولی معالج دارالشفای مکرمتت

برد بداروی احسان هزار ازین امراض