گنجور

 
صوفی محمد هروی

ز جور مطبخیان کی ز نان کنم اعراض

که مهر نان نتواند برید، صد مقراض

دلم به گوشه مطبخ چنان گرفته است قرار

که فارغ است ز جنت درین زمان ریاض

چو یافتم ته نان، نانخورش طلب کردم

چو جوهری به کف آمد چه می کنم اعراض

برو طبیب که دل گشته از تو مستغنی

که هست صحن مزعفر دوای این امراض

به مطبخی کشد این دم دگر ز صحبت شیخ

چو نیست دعوتیان را چو او کسی مرتاض

به دیگ کله پز این دم، تو حاضر دم باش

که تا رسد به تو ناگاه فیض از آن فیاض

ز یمن دولت قلیه برنج و نان باشد

تو هر سواد که صوفی ببرده ای به بیاض