گنجور

 
جامی
 

چو عرض توبه کند بر تو زاهد مرتاض

به قول پیر مغان واجب است ازو اعراض

تمام فیض بود باده خاصه از کف یار

مدام فیض رسان باد آن کف فیاض

ز جوهر می و کیفیتش وقوف نیافت

حکیم با همه بحث جواهر و اعراض

گرفت پیش رخت خویش را سری چه عجب

اگر ز غصه سر شمع می برد مقراض

تو خود معالجه درد سینه ریشان کن

که عاجز است طبیب از علاج این امراض

به طوف روضه رضا کی دهد مقیم درت

ریاضت است جدا از تو رفتنش به ریاض

خیال زلف و رخت بست در سخن جامی

چو از مسوده می برد این غزل به بیاض