گنجور

 
ساغر کنگاوری

ما گذشتیم به عشقت ز مراد دل خویش

چه کند چاره کسی چون نرود کار از پیش

آشنای ره عشقیم و گدای در دوست

فارغیم از غم بیهوده بیگانه و خویش

ریخت خوناب جگر دیده‌ام از دست فلک

تا چه سازد به قلک آتش آه دل ریش

طمع عقل و دل و دین دگر از ما مکنید

که اسیریم به عشق صنم کافرکیش

ما ننالیم ز توفان بلا در ره دوست

هر چه از دوست برآید همه نوش است نه نیش

من درویش گدای سر کویی شده‌ام

که در آن کوی بود شاه گدای درویش

زاهدان را به ملک می‌نرسد سوز دعا

صوفیان را ز فلک می‌گذرد دود هشیش

رهرو منزل عشقم به بیابان فنا

دورم از صومعه شیخ و کلیسای کشیش

ای برادر چو بد و نیک جهان در گذر است

مشو آزرده دل از پست و بلند و کم و بیش

زاهد و باده پرستی من و تقوی و صلاح

ساغر است هر دو خلاف است نچسبد به سریش

 
 
گوهر
کسایی

تا تو آن خیش ببستی به سر اندر، پسرا

بر دلم گشت فزون از عدد ریشه‌ش ریش

ماهرویا، به سر خویش، تو آن خیش مبند

نشنیدی که کند ماه تبه جامهٔ خیش ؟

منوچهری

رزبان تاختنی کرد به شهر از رز خویش

در رز بست به زنجیر و به قفل از پس و پیش

بود یک هفته به نزدیکی بیگانه و خویش

ز آرزوی بچهٔ رز، دل او خسته و ریش

امیر معزی

این منم یافته مقصود و مراد دل خویش

با حوادث شده بیگانه و با دولت خویش

وین منم دیده و دل کرده پس از چندین سال

روشن و شاد به دیدار ولی‌نعمت خویش

صدر اسلام عمادالدین‌ْ بوبکر که هست

[...]

سعدی

گردن افراشته‌ام بر فلک از طالع خویش

کاین منم با تو گرفته ره صحرا در پیش

عمرها بوده‌ام اندر طلبت چاره‌کنان

سال‌ها گشته‌ام از دست تو دستان‌اندیش

پایم امروز فرورفت به گنجینه کام

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از سعدی
همام تبریزی

اشتیاقی به مرادی نفروشد درویش

ور بود تشنه جگر چشمهٔ حیوان در پیش

لذت آب ز سیراب نباید پرسید

این سخن خوش بود از تشنه جیحون اندیش

ذوق آن حال کسی راست که از نوش وصال

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از همام تبریزی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه