ما گذشتیم به عشقت ز مراد دل خویش
چه کند چاره کسی چون نرود کار از پیش
آشنای ره عشقیم و گدای در دوست
فارغیم از غم بیهوده بیگانه و خویش
ریخت خوناب جگر دیدهام از دست فلک
تا چه سازد به قلک آتش آه دل ریش
طمع عقل و دل و دین دگر از ما مکنید
که اسیریم به عشق صنم کافرکیش
ما ننالیم ز توفان بلا در ره دوست
هر چه از دوست برآید همه نوش است نه نیش
من درویش گدای سر کویی شدهام
که در آن کوی بود شاه گدای درویش
زاهدان را به ملک مینرسد سوز دعا
صوفیان را ز فلک میگذرد دود هشیش
رهرو منزل عشقم به بیابان فنا
دورم از صومعه شیخ و کلیسای کشیش
ای برادر چو بد و نیک جهان در گذر است
مشو آزرده دل از پست و بلند و کم و بیش
زاهد و باده پرستی من و تقوی و صلاح
ساغر است هر دو خلاف است نچسبد به سریش


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.