ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۸۱

ما گذشتیم به عشقت ز مراد دل خویش

چه کند چاره کسی چون نرود کار از پیش

آشنای ره عشقیم و گدای در دوست

فارغیم از غم بیهوده بیگانه و خویش

ریخت خوناب جگر دیده‌ام از دست فلک

تا چه سازد به قلک آتش آه دل ریش

طمع عقل و دل و دین دگر از ما مکنید

که اسیریم به عشق صنم کافرکیش

ما ننالیم ز توفان بلا در ره دوست

هر چه از دوست برآید همه نوش است نه نیش

من درویش گدای سر کویی شده‌ام

که در آن کوی بود شاه گدای درویش

زاهدان را به ملک می‌نرسد سوز دعا

صوفیان را ز فلک می‌گذرد دود هشیش

رهرو منزل عشقم به بیابان فنا

دورم از صومعه شیخ و کلیسای کشیش

ای برادر چو بد و نیک جهان در گذر است

مشو آزرده دل از پست و بلند و کم و بیش

زاهد و باده پرستی من و تقوی و صلاح

ساغر است هر دو خلاف است نچسبد به سریش