گنجور

 
ساغر کنگاوری

یار چون سست گشت پیمانش

بگذر از فکر وصل و هجرانش

آتش عشق را بزن آبی

بنشین به خاک بنشانش

آن که دامن فشاند بر دو جهان

نرسد دست کس به دامانش

دین و دل از جهانیان بروند

زلف جادو و چشم فنانش

سیل اشکم چنین که می‌آید

الحذر عاقبت ز توفانش

ره‌نوردی به دشت عشق مکن

دشت عشق است و نیست پایانش

نشود ملک دل دگر آباد

کرده سلطان عشق ویرانش

سخت اگر جان دهد کسی به رهش

سست بوده است چار ارکانش

ای طبیب از علاج من بگذر

درد دارم که نیست درمانش

من و کوی وفای او ای شیخ

آن تو و آن بهشت و غلمانش

ساغر این حیله‌ساز واعظ را

کافرش خوان مخوان مسلمانش