یار چون سست گشت پیمانش
بگذر از فکر وصل و هجرانش
آتش عشق را بزن آبی
بنشین به خاک بنشانش
آن که دامن فشاند بر دو جهان
نرسد دست کس به دامانش
دین و دل از جهانیان بروند
زلف جادو و چشم فنانش
سیل اشکم چنین که میآید
الحذر عاقبت ز توفانش
رهنوردی به دشت عشق مکن
دشت عشق است و نیست پایانش
نشود ملک دل دگر آباد
کرده سلطان عشق ویرانش
سخت اگر جان دهد کسی به رهش
سست بوده است چار ارکانش
ای طبیب از علاج من بگذر
درد دارم که نیست درمانش
من و کوی وفای او ای شیخ
آن تو و آن بهشت و غلمانش
ساغر این حیلهساز واعظ را
کافرش خوان مخوان مسلمانش



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل نسبت به عشق و دلبستگی به یاری که عهدش را میشکند، ابراز ناامیدی و رنج میکند. او توصیه میکند که از فکر وصال و جدایی بگذرد و آتش عشق را سرد کند. به تصویر کشیدن عشق به عنوان دنیایی پر از درد و ویرانی، بیپایانی آن و تسلط کامل آن بر دل، از دیگر مضامین شعر است. شاعر درد خود را عمیق و غیرقابل درمان میداند و به پزشکی که میخواهد او را درمان کند، میگوید که درمانی برای دردش وجود ندارد. در نهایت، به بیاعتباری وعدههای دینی و وعدههای ظاهری اشاره میکند و به دنیای عشق و وفا خیانت میکند و به آن شک و تردید دارد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
غیرت حق گرفت دامانش
ریسمان شد زه گریبانش
کی رها می کنند خصمانش
که وزد باد بر گریبانش
آنچنان کن ز دیو پنهانش
که نبیند مگر سلیمانش
زینهار از دهان خندانش
و آتش لعل و آب دندانش
مگر آن دایه کاین صنم پرورد
شهد بودهست شیر پستانش
باغبان گر ببیند این رفتار
[...]
دشمن آدم است بچگانش
کو کسی کو نشد پریانش
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.