گنجور

 
ساغر کنگاوری

ما و سفال میکده جمشید و جام خویش

ما برده‌ایم قرعه دولت به نام خویش

ساقی به دور لاله زمانی به گردش آی

کز گردش زمانه کشیم انتقام خویش

نام‌آوران عشق تو گم‌نام عالمند

مردان عشق ننگ شمارند نام خویش

بگذار کام خویشتن ای دل که در جهان

ناکام گوی عشق گرفته است کام خویش

ای محتسب تو زحمت بیهوده می‌کشی

ما خود زدیم سنگ ملامت به جام خویش

زاه به من تو خرقه تقوی نشان مده

بر چین ز راه رند خرابات دام خویش

ای دل برون خرام و جهان‌ بین و جان طلب

مرغ شکسته‌بال بود مرغ بام خویش

یا جان دهیم یا به وصال تو می‌رسیم

یا سر نهیم در سر سودای خام خویش

کو آسمان به خلق نماید ملال عید

ما دیده‌ایم طلعت ماه تمام خویش

بی‌قدر بنده‌ام که به هیچم نمی‌خرند

گر خواجه‌ام به هیچ فروشد غلام خویش

ناکامیم چو کام سپهر است و دور او

یا رب سپهر کاش نگردد به کام خویش

صوفی ز صدر مصطبه پوید به لا مکان

ساغر به کنج میکده جوید مقام خویش

 
 
 
وحشی بافقی

ما در مقام صبر فشردیم گام خویش

یک گام آن‌طرف ننهیم از مقام خویش

این مرغ تنگ حوصله را دانه‌ای بس است

صیاد ما به دانه چه آراست دام خویش

فارغ نشین که حسن به هر جا که جلوه کرد

[...]

صائب

دلدار ماست محو خط مشک‌فام خویش

صیاد را که دیده که افتد به دام خویش

کیفیتی که هست ز جولان خود ترا

طاوس مست را نبود از خرام خویش

زان پیشتر که خط کندش پای در رکاب

[...]

قدسی مشهدی

تا کی چو عاقلان غم ناموس و نام خویش؟

مجنون او شو و ز جنون گیر کام خویش

در بیخودی نه دیده‌ام از حیرت است باز

چشمم چو گوش مانده به راه پیام خویش

ما را سرشته‌اند چو نرگس تهی قدح

[...]

اسیر شهرستانی

گر از تو بشنویم جواب سلام خویش

بالای آفتاب نویسیم نام خویش

یک ره نظر به حال دل ما نمی کنی

افتاده است مرغ نگاهت به دام خویش

تا چند چون صبا ز خود افسردگی کشم

[...]

فروغی بسطامی

در راه عشق من نگذشتم ز کام خویش

گامی میسرم نشد از اهتمام خویش

دوش از نگاه ساقی شیرین‌کلام خویش

مست آن چنان شدم که نجستم مقام خویش

کیفیتی که دیده‌ام از چشم مست دوست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه