ما و سفال میکده جمشید و جام خویش
ما بردهایم قرعه دولت به نام خویش
ساقی به دور لاله زمانی به گردش آی
کز گردش زمانه کشیم انتقام خویش
نامآوران عشق تو گمنام عالمند
مردان عشق ننگ شمارند نام خویش
بگذار کام خویشتن ای دل که در جهان
ناکام گوی عشق گرفته است کام خویش
ای محتسب تو زحمت بیهوده میکشی
ما خود زدیم سنگ ملامت به جام خویش
زاه به من تو خرقه تقوی نشان مده
بر چین ز راه رند خرابات دام خویش
ای دل برون خرام و جهان بین و جان طلب
مرغ شکستهبال بود مرغ بام خویش
یا جان دهیم یا به وصال تو میرسیم
یا سر نهیم در سر سودای خام خویش
کو آسمان به خلق نماید ملال عید
ما دیدهایم طلعت ماه تمام خویش
بیقدر بندهام که به هیچم نمیخرند
گر خواجهام به هیچ فروشد غلام خویش
ناکامیم چو کام سپهر است و دور او
یا رب سپهر کاش نگردد به کام خویش
صوفی ز صدر مصطبه پوید به لا مکان
ساغر به کنج میکده جوید مقام خویش