گنجور

 
قدسی مشهدی

تا کی چو عاقلان غم ناموس و نام خویش؟

مجنون او شو و ز جنون گیر کام خویش

در بیخودی نه دیده‌ام از حیرت است باز

چشمم چو گوش مانده به راه پیام خویش

ما را سرشته‌اند چو نرگس تهی قدح

هرگز نخورده‌ایم شرابی ز جام خویش

حیرانی دلم ز نظربازی من است

چون مرغ نغمه‌سنج، اسیرم به دام خویش

صد کاروان اشک به منزل رسانده است

چشمم که برنداشته از گام، گام خویش

چون لاله، بخت تیره ما جزو تن بود

ننهاده‌ایم فاصله در صبح و شام خویش

در حیرتم که چون همه جا جلوه می‌کند

سروی که پا برنداشته از مقام خویش

جور زمانه است مکافات عیش تو

قدسی مگر تو خویش کشی انتقام خویش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
وحشی بافقی

ما در مقام صبر فشردیم گام خویش

یک گام آن‌طرف ننهیم از مقام خویش

این مرغ تنگ حوصله را دانه‌ای بس است

صیاد ما به دانه چه آراست دام خویش

فارغ نشین که حسن به هر جا که جلوه کرد

[...]

صائب تبریزی

دلدار ماست محو خط مشک‌فام خویش

صیاد را که دیده که افتد به دام خویش

کیفیتی که هست ز جولان خود ترا

طاوس مست را نبود از خرام خویش

زان پیشتر که خط کندش پای در رکاب

[...]

اسیر شهرستانی

گر از تو بشنویم جواب سلام خویش

بالای آفتاب نویسیم نام خویش

یک ره نظر به حال دل ما نمی کنی

افتاده است مرغ نگاهت به دام خویش

تا چند چون صبا ز خود افسردگی کشم

[...]

فروغی بسطامی

در راه عشق من نگذشتم ز کام خویش

گامی میسرم نشد از اهتمام خویش

دوش از نگاه ساقی شیرین‌کلام خویش

مست آن چنان شدم که نجستم مقام خویش

کیفیتی که دیده‌ام از چشم مست دوست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه