گنجور

 
ساغر کنگاوری

خوش است باده دلکش ز دست ساقی مه‌وش

ز دست ساقی مه‌وش خوش است باده دلکش

به یک ترانه مطرب که زد به پرده عشاق

به گوش هوش من آمد هزار نغمه دلکش

مقام شیخ و برهمن حریم کعبه و دیر است

مقیم درگه عشقند عاشقان بلاکش

به هیچ سلسله مجنون عشق بند نگردد

مگر به سلسله زلف آن نگار پری‌وش

به حلق و حال کجا مه کشیده کلک مصور

به خط و خال که دیده‌است آفتاب منقش

مگر ز زلف پریشان یار داشت حکایت

که آمد از سر کویش نسیم صبح مشوش

هزار سیل بلا نشمرم به قطره آبی

روم به ورطه عشق تو چون خلیل بر آتش

ز کیمیا چه زند دم کسی به بوته عشقش

هنوز چون زر خالص نگشته قلب دل از غش

زمانه گر بگذارد همین بس است به ساغر

شراب و خلوت انس و حریف ساقی سرخوش