شب تا سحر به یاد رخ و زلف یار خویش
بر روز خویش گریم و بر روزگار خویش
شاید به خاک درگه جانان رساندش
دادم به باد در سر راهی غبار خویش
نگشود کار ما ز در دیر و خانقاه
درماندهایم واله و حیران به کار خویش
از جبر و اختیار سخن بر حکیم گوی
ما دادهایم بر کف عشق اختیار خویش
ای ساربان قطار به هر سو کشی بکش
در کوی عشق ما که فکندیم بار خویش
مردود اهل عقل شدیم از جنون عشق
کردیم پیش یار فزون اعتبار خویش
جانا قرار بین که دل بیقرار من
از زلف بیقرار تو جوید قرار خویش
گر مستی شبانه خمار آردت سحر
با ساغری بکوش به دفع خمار خویش
دست خدا و تیغ ضلالت زدا که هست
خود مرتضی علی بود و ذوالفقار خویش


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تا روزگار خویش بریدیم ز یار خویش
عاجز شدم ز نادرهٔ روزگار خویش
در بند عشق بیدل و بییار ماندهام
دوری گرفته دل ز من و من زیار خویش
دیوانهوار باک ندارد دلم ز کس
[...]
ای بر نخورده بخت تو از روزگار خویش
برده به زیر خاک رخ چون نگار خویش
ای کبک خوش خرام به بستان شرع و دین
باز قضات کرده بناگه شکار خویش
در شاهراه حکم الاهی به دست عجز
[...]
عاشق کسی بود که کشد بار یار خویش
شهوت پرست مانده بود زیر بار خویش
شد زندگانیم همه در کار عشق یار
او فارغ از وجودم و مشغول کار خویش
چشمم چو جویبار شد از انتظار و نیست
[...]
آورده ایم روی بسوی دیار خویش
باشد که بنگریم دگر روی یار خویش
صوفی و زهد و مسجد و سجاده و نماز
ما و می مغانه و روی نگار خویش
چون زلف لیلی از دو جهان کردم اختیار
[...]
بییار، دل شکسته و دور از دیار خویش
درماندهایم، عاجز و حیران به کار خویش
از روزگار هیچ مرادی نیافتیم
آزردهایم، لاجرم از روزگار خویش
نه کار دل به کام و نه دلدار سازگار
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.