گنجور

 
ساغر کنگاوری

شب تا سحر به یاد رخ و زلف یار خویش

بر روز خویش گریم و بر روزگار خویش

شاید به خاک درگه جانان رساندش

دادم به باد در سر راهی غبار خویش

نگشود کار ما ز در دیر و خانقاه

درمانده‌ایم واله و حیران به کار خویش

از جبر و اختیار سخن بر حکیم گوی

ما داده‌ایم بر کف عشق اختیار خویش

ای ساربان قطار به هر سو کشی بکش

در کوی عشق ما که فکندیم بار خویش

مردود اهل عقل شدیم از جنون عشق

کردیم پیش یار فزون اعتبار خویش

جانا قرار بین که دل بی‌قرار من

از زلف بی‌قرار تو جوید قرار خویش

گر مستی شبانه خمار آردت سحر

با ساغری بکوش به دفع خمار خویش

دست خدا و تیغ ضلالت زدا که هست

خود مرتضی علی بود و ذوالفقار خویش

 
 
 
امیر معزی

تا روزگار خویش بریدیم ز یار خویش

عاجز شدم ز نادرهٔ روزگار خویش

در بند عشق بی‌دل و بی‌یار مانده‌ام

دوری ‌گرفته دل ز من و من زیار خویش

دیوانه‌وار باک ندارد دلم ز کس

[...]

سنایی

ای بر نخورده بخت تو از روزگار خویش

برده به زیر خاک رخ چون نگار خویش

ای کبک خوش خرام به بستان شرع و دین

باز قضات کرده بناگه شکار خویش

در شاهراه حکم الاهی به دست عجز

[...]

همام تبریزی

عاشق کسی بود که کشد بار یار خویش

شهوت پرست مانده بود زیر بار خویش

شد زندگانیم همه در کار عشق یار

او فارغ از وجودم و مشغول کار خویش

چشمم چو جویبار شد از انتظار و نیست

[...]

خواجوی کرمانی

آورده ایم روی بسوی دیار خویش

باشد که بنگریم دگر روی یار خویش

صوفی و زهد و مسجد و سجاده و نماز

ما و می مغانه و روی نگار خویش

چون زلف لیلی از دو جهان کردم اختیار

[...]

عبید زاکانی

بی‌یار، دل شکسته و دور از دیار خویش

درمانده‌ایم، عاجز و حیران به کار خویش

از روزگار هیچ مرادی نیافتیم

آزرده‌ایم، لاجرم از روزگار خویش

نه کار دل به کام و نه دلدار سازگار

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه