شب تا سحر به یاد رخ و زلف یار خویش
بر روز خویش گریم و بر روزگار خویش
شاید به خاک درگه جانان رساندش
دادم به باد در سر راهی غبار خویش
نگشود کار ما ز در دیر و خانقاه
درماندهایم واله و حیران به کار خویش
از جبر و اختیار سخن بر حکیم گوی
ما دادهایم بر کف عشق اختیار خویش
ای ساربان قطار به هر سو کشی بکش
در کوی عشق ما که فکندیم بار خویش
مردود اهل عقل شدیم از جنون عشق
کردیم پیش یار فزون اعتبار خویش
جانا قرار بین که دل بیقرار من
از زلف بیقرار تو جوید قرار خویش
گر مستی شبانه خمار آردت سحر
با ساغری بکوش به دفع خمار خویش
دست خدا و تیغ ضلالت زدا که هست
خود مرتضی علی بود و ذوالفقار خویش