گنجور

 
ساغر کنگاوری

تعالی الله زهی طالع که دیدم روی نیکویش

به رویم صد گلستان گل شکفت از دیدن رویش

جهان یک سر عبیرآمیز و عنبربیز می‌بینم

نسیم صبح‌دم گویا گذشته است سر کویش

دل سحرآفرین بدرود جان گر گویدم شاید

که دل‌دوز است تیر غمزه چشمان جادویش

حریف شاهد معنی نگردد پیر عقل ای دل

که من با پنجه عشق آزمودم زور بازویش

سر صیدافکنان را او به فتراک از ازل دارد

خلاصی نیست کس را از کمند تار گیسویش

فراست را فرس لنگ است ای عاقل عنان درکش

سمند عشق می‌باید به میدان تکاپویش

از آن زلف دل‌آویزش صبا آهسته‌تر بگذر

که زنجیر مجانین است یک سر حلقه مویش

رموز عالم هستی ز من پرسید در مستی

که آگاهم ز سر پرده‌های توی بر تویش

به میدان وفا تا سر سپر دارد نیندیشد

اگر عاشق هزاران تیغ می‌بارد ز هر سویش

تو و توفیق عقل و حرمت طوف حرم زاهد

من و عشق رخ یار و طواف کعبه کویش

نه با زنار تار زلف او از سبحه بیزارم

که از محراب در تابم به یاد طاق ابرویش

مگو ساغر ز ساقی نشئه جاوید می‌خواهد

حیات خضر می‌خواهد ز شهد لعل دل‌جویش

 
 
گوهر
امیرخسرو دهلوی

دل من دست بازی می کند هر لحظه با مویش

معاذالله که گر ناگه ببیند چشم بدخویش

گهی کز در برون آید به عیاری و رعنایی

زهی تاراج جان و دل به هر سو کاوفتد هویش

گرفته آتش اندر جان و می سوزد همه مستی

[...]

ناصر بخارایی

از آن چون شمع می‌سوزد دلم در شام گیسویش

که جان‌ها سجده می‌آرند در محراب ابرویش

سواد خال او دارم به جای نور در دیده

مباد از چشم من خالی، خیال خال هندویش

صبا می‌برد با ضعفی قوی پیغام ما امشب

[...]

شمس مغربی

مرا از رویِ هر دلبر، تجلّی می‌کند رویش

نه از یک‌سوش می‌بینم که می‌بینم ز هر سویش

کشد هر دم مرا سویی، کمند زلف مه‌رویی

که اندر هر سر مویی، نمی‌بینم به‌جز مویش

ندانم چشم جادویش چه افسون خواند بر چشمم

[...]

اهلی شیرازی

نمیخواهد که دست کس رسد بر طاق ابرویش

بود پیوسته آن ابرو بلند از تندی خویش

چنین در خاک و خون افتاده ام مگذرا ای همدم

که میترسم بخون من کشد تهمت سگ کویش

پی تسکین دل خواهم نشینم پهلویش لیکن

[...]

فضولی

بکویش می روم بهر تماشای مه رویش

تماشاییست از رسواییم امروز در کویش

ندارم تاب تیر غمزهای آن کمان ابرو

مگر سویم بتندی ننگرد تا بنگرم سویش

چه حاجت با رقیبان دگر در منع من او را

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه