گنجور

 
ساغر کنگاوری

گر به انصاف به بازار مکافات برند

حاصل هستی ما را به دو جو می‌بخرند

حالت عشق مجویید از این آدمیان

که اسیر خور و خوابند و کم از گاو و خرند

رنج و راحت بر هر قوم دگر هست ولی

عشق‌بازان بلاکش ز گروه دگرند

ما که رندیم و گدا واقفی ای شحنه عشق

خسروانند که سرمست کلاه و کمرند

خوب‌رویان که به عشاق جفا می‌ورزند

فارغ از ناله شب غافل از آه سحرند

راز عشقت نه خود از پرده برون می‌دادم

اشک گلگون و رخ زرد مرا پرده‌درند

مردمانی که ز بیگانه اجازت طلبند

آینه بر کف دستند و ولی بی‌بصرند

عاشقان را به ارادت نتوان کرد قبول

گر ز میدان بلا سر به سلامت ببرند

گر دلی چون زر خالص بودت مقبول است

قلب اندوده به بازار محبت نخرند

ساغر این می‌ خور و اندوه جهان هیچ مخور

عاقلان باده خورند و غم دنیا نخورند