گر به انصاف به بازار مکافات برند
حاصل هستی ما را به دو جو میبخرند
حالت عشق مجویید از این آدمیان
که اسیر خور و خوابند و کم از گاو و خرند
رنج و راحت بر هر قوم دگر هست ولی
عشقبازان بلاکش ز گروه دگرند
ما که رندیم و گدا واقفی ای شحنه عشق
خسروانند که سرمست کلاه و کمرند
خوبرویان که به عشاق جفا میورزند
فارغ از ناله شب غافل از آه سحرند
راز عشقت نه خود از پرده برون میدادم
اشک گلگون و رخ زرد مرا پردهدرند
مردمانی که ز بیگانه اجازت طلبند
آینه بر کف دستند و ولی بیبصرند
عاشقان را به ارادت نتوان کرد قبول
گر ز میدان بلا سر به سلامت ببرند
گر دلی چون زر خالص بودت مقبول است
قلب اندوده به بازار محبت نخرند
ساغر این می خور و اندوه جهان هیچ مخور
عاقلان باده خورند و غم دنیا نخورند