گنجور

 
ساغر کنگاوری

شکر که ایام محنتم به سر آمد

تیره‌شبم را ز پی دگر سحر آمد

از در دولت دمید صبح امیدم

یار سفرکرده من از سفر آمد

حیرتم افزود از زلال محبت

هر که فزون خورد آب تشنه‌تر آمد

کار به کامم شد از امید وصالش

نخل مراد آخرم به برگ و بر آمد

گو بخورد خون دل ز غصه رقیبم

کز درم آن سرو ناز جلوه‌گر آمد

بر سر آنم که سر نهم به وفایش

گر چه جفایش فزون ز حد و مر آمد

مهر کسی در دلش نماند همین بس

ناله زارم مگو که بی‌اثر آمد

ساغر بی‌چاره را به روز وداعش

خون جگر بود کز دو چشم تر آمد

 
 
 
منوچهری

باز دگر باره مهر ماه در آمد

جشن فریدون آبتین به بر آمد

عمر خوش دختران رز به سر آمد

کشتنیان را سیاستی دگر آمد

سوزنی سمرقندی

صاحب عادل بنیکی از سفر آمد

رفت به فرخندگی و با ظفر آمد

اینت خجسته سفر کز آمدن او

کشت امید جهانیان ببر آمد

چشمه خورشید بود خواجه و حضرت

[...]

نصرالله منشی

روز مبارک شد و مراد برآمد

باز چو اقبال روزگار درآمد

نشاط اصفهانی

رفت خیالش زدیده کو بدر آمد

ماه نهان شد چو آفتاب بر آمد

نعمت بی انتظار و دولت ناگاه

دوست بسر وقت دوست بیخبر آمد

شنعت مرغان شنو بخفتن بیگاه

[...]

قائم مقام فراهانی

خواب بس ای بخت خفته شب به سر آمد

خیز که صبح است و آفتاب برآمد

خسرو انجم که دی بسیج سفر کرد

اینک امروز باز از سفر آمد

آینه عالم ار به زنگ فرو رفت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه