گنجور

 
ساغر کنگاوری

الا ای آن که می‌خندی به رندی سرخوش و عوری

برو بی‌چاره آگه نیستی از سر مستوری

تو پنداری مگر هر شعله ناری بود نوری

که انوار تجلی را کلیمی خواهد و طوری

کشیدم ساغری و بر خرابات مغان رفتم

شنیدم نکته‌های غیب را از مست مخموری

مرید خود نمایی‌هایم از دهقان آن باغی

که پنهان کرده اسرار دو عالم را در انگوری

تعالی الله ز ملک عشق کآنجا فرق نتوان داد

که با قدرت سلیمان است و یا بی‌قدرتر موری

بگویم زاهدا شمع شعورت کی شود روشن

گهی کز پرتو جامی بتابد بر دلت نوری

مرو بر صیدگاه عشق مهرویان عنان درکش

که آنجا بس عقابی بینی اندر چنگ عصفوری

ز نزدیکان نیم تا بینمت با کام دل دائم

به صد حسرت دریغا گاه گاهی دیدن از دوری

عجب نبود مرا گر در نظر بس خوار می‌داری

تو با حشمت سلیمانی و من عاجزترین موری

ز قول واعظ نادان دل تنگم پریشان شد

مغنی نغمه‌ای پرداز و مطرب تار و تنبوری

به ساغر نشئه می حالت مستی نمی‌آرد

مگر آن حالت مردم فریب چشم‌ مخموری

 
 
گوهر
انوری

خداوندا همی دانم که چیزی نیست در دستت

گرم چیزی ندادستی بدین تقصیر معذوری

ولیکن گر کسی پرسد چه دادستت روا داری

که گویم عشوه اول روز و آخر روز دستوری

مولانا

مرا گوید: « بیا، بوری، که من باغم تو زنبوری

که تا خونت عسل گردد، که تا مومت شود نوری

ز زنبوران باغ جان ، جهان پر شهد و شمع آمد

ز شمع و شهد نگریزی، اگر تو اهل این سوری

مخور از باغ بیگانه، که فاسد گردد آن شهدت

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
حکیم نزاری

به ناموس آتش اندر زن بیار آن آبِ انگوری

که ناممکن بود مستی نهان کردن به مستوری

عسل گر چاشنی کردی حسودم تلخ کی گفتی

که در من می‌کشد هر دم زبان چون نیشِ زنبوری

بیا ای ساقی و بر نه به دستم تا به سر جامی

[...]

سلمان ساوجی

نصیحت می‌کند هر دم مرا زاهد به مستوری

برو ناصح تو حال من نمی‌دانی و معذوری

خیال چشم مستش را اگر در خواب خوش بینی

عجب دارم که برداری سر از مستی و مستوری

بدین صورت که من در خواب مستی‌ام عجب باشد

[...]

قاسم انوار

شب عیدست و ما عاشق، چه گویم قصه دوری؟

به صد دفتر نشاید داد شرح درد مهجوری

تو خدمت می‌کنی حق را، برای «جنت الماوی »

برو، جان عزیز من، نه‌ای عاشق، که مزدوری

ز حق عمدا جدا گشتی، به باطل آشنا گشتی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه