الا ای آن که میخندی به رندی سرخوش و عوری
برو بیچاره آگه نیستی از سر مستوری
تو پنداری مگر هر شعله ناری بود نوری
که انوار تجلی را کلیمی خواهد و طوری
کشیدم ساغری و بر خرابات مغان رفتم
شنیدم نکتههای غیب را از مست مخموری
مرید خود نماییهایم از دهقان آن باغی
که پنهان کرده اسرار دو عالم را در انگوری
تعالی الله ز ملک عشق کآنجا فرق نتوان داد
که با قدرت سلیمان است و یا بیقدرتر موری
بگویم زاهدا شمع شعورت کی شود روشن
گهی کز پرتو جامی بتابد بر دلت نوری
مرو بر صیدگاه عشق مهرویان عنان درکش
که آنجا بس عقابی بینی اندر چنگ عصفوری
ز نزدیکان نیم تا بینمت با کام دل دائم
به صد حسرت دریغا گاه گاهی دیدن از دوری
عجب نبود مرا گر در نظر بس خوار میداری
تو با حشمت سلیمانی و من عاجزترین موری
ز قول واعظ نادان دل تنگم پریشان شد
مغنی نغمهای پرداز و مطرب تار و تنبوری
به ساغر نشئه می حالت مستی نمیآرد
مگر آن حالت مردم فریب چشم مخموری