بیسبب باز به عشاق سر کین داری
سخت بیرحمی و نه کیش و نه آیین داری
تا کجا خون چو من بیگنهی ریختهای
پنجه از خون شهیدیست که رنگین داری
نقد جان در کف پای تو نثاریست حقیر
به فدای تو اگر قصد دل و دین داری
سوی گلزار چرا میل تماشا کردی
تو که در پیرهن خود گل و نسرین داری
شهد و شکر به هم آمیختهای در لب لعل
داغ غیرت هم از آن در دل شیرین داری
آسمان بر رخ و زلفین نگارم بنگر
تا نگویی که تو تنها مه و پروین داری
شد بنشین و بکش ساغر عیش از می ناب
تا به کی دل ز غم بیهده غمگین داری


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.