گنجور

غزل ۳

 
سعدی
سعدی » مواعظ » غزلیات
 

ای که انکار کنی عالم درویشان را

تو ندانی که چه سودا و سر است ایشان را

گنج آزادگی و کنج قناعت ملکیست

که به شمشیر میسر نشود سلطان را

طلب منصب فانی نکند صاحب عقل

عاقل آن است که اندیشه کند پایان را

جمع کردند و نهادند و به حسرت رفتند

وین چه دارد که به حسرت بگذارند آن را

آن به در می‌رود از باغ به دلتنگی و داغ

وین به بازوی فرح می‌شکند زندان را

دستگاهی نه که تشویش قیامت باشد

مرغ آبیست چه اندیشه کند طوفان را

جان بیگانه ستاند ملک‌الموت به زجر

زجر حاجت نبود عاشق جان افشان را

چشم همت نه به دنیا که به عقبی نبود

عارف عاشق شوریدهٔ سرگردان را

در ازل بود که پیمان محبت بستند

نشکند مرد اگرش سر برود پیمان را

عاشقی سوختهٔ بی سر و سامان دیدم

گفتم ای یار مکن در سر فکرت جان را

نفسی سرد برآورد و ضعیف از سر درد

گفت بگذار من بی سر و بی سامان را

پند دلبند تو در گوش من آید هیهات

من که بر درد حریصم چه کنم درمان را

سعدیا عمر عزیز است به غفلت مگذار

وقت فرصت نشود فوت مگر نادان را

 


🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | بدایع | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

تصاویر مرتبط در گنجینهٔ گنجور

کلیات سعدی مصور و مذهب نسخه‌برداری شده در ۹۳۴ هجری قمری شیراز » تصویر ۶۱۶

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۷ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

امین کیخا نوشته:

حادثه روز ازل را سعدی مهرورزانه و عاشقانه میداند

👆☹

بی نام نوشته:

گنج آزادگی و کنج قناعت ملکیست

که به شمشیر میسر نشود سلطان را
……………………………………..حافظ
سکندر را نمی بخشند آبی
به زور و زر میسر نیست این کار

👆☹

ایرانی نوشته:

جناب بی نام اون بیتی که نوشتی به اشتباه وارد دیوان حافظ شده است و از حافظ نمیباشد. شاید هم حافظ این بیت زیبای سعدی را برای تضمین آورده باشد.

👆☹

مسعود جدید نوشته:

در فیلم گزارش ساخته عباس کیارستمی , پیرمردی در کافه این بیت را به این شکل میخونه:
جمع کردند و نهادند و به حسرت رفتند
من چه دارم که به حسرت بگذارم آن را

👆☹

امین نوشته:

عاشقی سوخته‌ای بیسر و سامان دیدم

گفتم ای یار مکن در سر فکرت جان را

نفسی سرد برآورد و ضعیف از سر درد

گفت بگذار من بیسر و بی‌سامان را

پند دلبند تو در گوش من آید هیهات

من که بر درد حریصم چه کنم درمان را

سعدیا عمر عزیزست به غفلت مگذار

وقت فرصت نشود فوت مگر نادان را.

👆☹

سیدکاظم نوشته:

وقت فرصت نشود فوت مگر نادان را
شاید صحیحش:
وقت فرصت نشود فوت مگردان آن را
باشد.

👆☹

افشین نوشته:

سید کاظم جان نفرمایید دوست عزیز، اصلا و ابدا به این شکل نیست

👆☹

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.