حالم از شرح غمت افسانه(ایست)
چشمم از عکس رخت بتخانه(ایست)
هر کجا بدگوهری در عا(لمست)
در کنار آنچنان دردانه(ایست)
بر امید زلف چون ز(نجیر تو)
ای بسا عاقل که چون (دیوانهایست)
گفتم او را این چه زلفـ.........
گفت هان فیالجمله در.........
از لبش یک نکتهای.........
وز خمش یک قطرهای (پیمانهایست)
با فروغ آفتاب حسـ(ـن او)
شمع گردون کمتر از (پروانهایست)
نازنینا رخ چه میپو(شی ز من)
آخر این مسکین کم (از بیگانهایست)
از بت آزر حکایتها کنـ(ـند)
بت خود این است از.........
دل نه جای توست آخر چـ(ـون کنم)
در جهانم خود همین (ویرانهایست)
این نه دل خوانند کیـ.........
این نه عشق است از.........



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل با بیانی عاشقانه و اندوهناک از غم بیپایان خود سخن میگوید و توصیفی از معشوق دارد که زیباییاش شگفتانگیز و بینظیر است. او از زلفهای معشوقش به عنوان زنجیری یاد میکند که او را در بند احساساتش گرفتار کرده است و در عین حال دلش میخواهَد از زیباییاش بهرهمند شود. شاعر به یادآوری حال و روز عاشقان حریص در عشق میپردازد و ضمن اظهار حسرت برای دوری از معشوق، به ناتوانی دل در برابر عشق اشاره میکند. در انتها، او از بیپناهی و ویرانی دلش در این عالم پر درد سخن میگوید.
هوش مصنوعی: حالم از بیان اندوه تو به داستانی شبیه است و چشمانم به تصویر تو مانند معبدی از بتها میماند.
هوش مصنوعی: هر جا که ناپاکی و بدخویی وجود دارد، کنار آن یک شخص نیکو و ارزشمند هم هست.
هوش مصنوعی: بسیاری از افراد عاقل در انتظار زلف تو هستند، اما این انتظار آنها را مانند دیوانگان کرده است.
هوش مصنوعی: در اینجا شخصی از ظرافت و زیبایی زلفی پر خم صحبت میکند و دیگران به او میگویند که به طور کلی، این زیبایی به دلیل یک شانه خاص و هنرمندانه است که در این زلف به کار رفته است.
هوش مصنوعی: از لب او یک نکتهای برای من همچون دریاست و از خم ابرویش یک قطره میشود که برایم مانند پیمانهای است.
هوش مصنوعی: با روشنی آفتاب که زیبایی او را میافروزد، چراغ آسمان کمتر از یک پروانه به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: عزیزم، چرا صورتت را از من میپوشانی؟ آیا واقعا من برای تو کم و کمتر از یک بیگانه هستم؟
هوش مصنوعی: در مورد بت آزر داستانها و حکایات زیادی وجود دارد. این بت، در واقع همان معبودی است که در خانهاش قرار دارد.
هوش مصنوعی: دل دیگر جایی برای تو ندارد، پس چطور میتوانم در این جهان زندگی کنم؟ خود همین دل، به ویرانهای تبدیل شده است.
هوش مصنوعی: این دل چیزی نیست که نام آن را دل بگذاریم؛ این نوعی عشق نیست، بلکه نتیجهی سختیها و آزردگیهایی است که تجربه کردهایم.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
ز آشنای خود دلت بیگانهایست
هرچ میگویم ترا افسانهایست
ای برادر قصه چون پیمانهایست
معنی اندر وی مثال دانهایست
حالم از شرح غمت افسانه ایست
چشمم از عکس رخت بتخانه ایست
گنبد گردون عجب غمخانه ایست
بی غمی در وی دروغ افسانه ایست
آن دیار و کاخ و کو ویرانه ایست
آن شکوه و فال و فر افسانه ایست
معرفی ترانههای دیگر
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.