گنجور

غزل ۳۵

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت

تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت

جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش

گر در آیینه ببینی برود دل ز برت

جای خنده‌ست سخن گفتن شیرین پیشت

کآب شیرین چو بخندی برود از شکرت

راه آه سحر از شوق نمی‌یارم داد

تا نباید که بشوراند خواب سحرت

هیچ پیرایه زیادت نکند حسن تو را

هیچ مشاطه نیاراید از این خوبترت

بارها گفته‌ام این روی به هر کس منمای

تا تأمل نکند دیده هر بی بصرت

بازگویم نه که این صورت و معنی که تو راست

نتواند که ببیند مگر اهل نظرت

راه صد دشمنم از بهر تو می‌باید داد

تا یکی دوست ببینم که بگوید خبرت

آن چنان سخت نیاید سر من گر برود

نازنینا که پریشانی مویی ز سرت

غم آن نیست که بر خاک نشیند سعدی

زحمت خویش نمی‌خواهد بر رهگذرت

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

شایق نوشته:

با سلام چند نکته عرفانی را باید بدانیم تا معنی این غزل را بهتر درک نمائیم ۱ - علت اینکه خداوند موجودات را خلق کرد صرف نظر از بحثهای سخت وبیچیده فلسفی در حدیث معروف ( کنت کنزا مخفیا …. من گنجی بودم مخفی دوست داشتم اشکار شوم لذا افریدم ) و بقول استاد الهی قمشه ای ( امد لب بوم قالیچه تکون داد قالیچه گرد نداشت خودشا نشون داد ) خلاصه اینکه همه را برای انسان افرید وانسان را برای خودش و حتی وقتی خداوند با فرشتگان یک مشورت صوری انجام داد انان اعتراض کردند که ما ترا تقدیس میکنیم این چه موجودی است خون ریز و مفسده جو خدا انان را از فضولی معاف کرد و گفت من چیزهائی میدانم که شما نمی دانید و بالاخره شیطان نتوانست تحمل کند واز فرمان سر بیچی کرد وخدا او را از درگاه راند و به فرشتگان فهماند که نباید دخالت کنند بهرحال از اصل مطلب دور شدم خدا انسان را افرید تا انسان زیبائی او را ببیند و عاشق خدا شود و از انطرف نیز خدا عاشق انسان شود و خلاصه عشق و عشق بازی که هر چه غیر عشق بازی است . بازی است و در واقع در بیت دوم سعدی اشاره به همین مطلب دارد و خطاب به خدا میگوید همه فتنه ها زیر سر خودت است تو زیبائی خود را در اینه خود دیدی و ما را افریدی که عاشق ان زیبائی شویم ( به کدام ملت است این به کدام مذهب است این که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرائی ) ۲ - در بیت اول و ششم وقتی میگوید دوست دارم و یا بارها گفته ام به این معنی است که نظام افرینش اینطور است که هم او ظاهر وهم باطن است هم از جهتی ظاهر و مثل خورشید به هر بام و دری هست و هم از چشم بی بصران غایب است تا نا محرم او را نبیند و یاز در بیت هفتم ( باز گویم … )همان معنای بیت ششم و اول را تکرار میکند و میگوید گر چه مثل خورشید تابانی و درخشان اما فقط اهل نظر تاب و توان دیدن ترا دارند ۳ - در بیت سوم میگوید مسخره و خنده دار است که من از شیرینی دربیش تو صحبت کنم چرا که تو معدن شکری ۴ - در بیت بنجم میگوید تو مطلق حسنی و ذات تو زیبائی بی حد و نهایت است ونیازی به لوازم ارایش و ماتیک و سرخاب نیست والبته این حرفها را فقط باید به دوست گفت که هر کسی شایسته شنیدن این حرفها نیست که نا محرمان (صم بکم عمی فهم لا یرجعون ) کر و کور و لالند

علی نوشته:

سلام خانم شقایق
زیبا نوشته بودید. احسنت

ایزدجو نوشته:

این غزل زیبا را جناب سعدی به نظر من در وصف معشوق زمینی سروده
آنجا که میگوید: تا نباید که بشوراند خواب سحرت
احتمال زیاد میرود که معشوق زمینی باشد

طنین نوشته:

شقایق جان خیلی خوبه ک ایقد زیبا ربطش میدی ب معشوق حقیقی ولی ۹۰درصد اشعار سعدی وصف معشوق زمینیه .

کانال رسمی گنجور در تلگرام