ز کوی یار به من زان خبر نمی آید
که هر که می رود آنجا دگر نمی آید
مده به روز دگر وعده ی وصال و مرو
که بی تو صبر ز من این قدر نمی آید
به کار عاشقی ای عیب جو مکن عیبم
که غیر از این هنر از من هنر نمی آید
فغان ز سختی آن دل که نرم کردن آن
ز ناله ی شب و آه سحر نمی آید
به این جمال کسی را که در نظر آیی
جمال مهر و مهش در نظر نمی آید
در این چمن منم آن باغبان که پروردم
هزار نخل و یکی زان به بر نمی آید
نمی شود ز تو کام دلش روا اما
رفیق با دل خودکام برنمی آید
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر روایتگر احساسات عمیق و سوزان عشق است. گوینده از سوزش و درد ناشی از عشق صحبت میکند و بیان میکند که این عشق چقدر بر جان و تن او تاثیر میگذارد. او به شدت تحت تاثیر غیرت و خواستههای عشقش قرار دارد و در تمام احوالاتش، از درد و رنج عشق رنج میبرد. او همچنین به یاد داستانهای عاشقانه مانند لیلی و مجنون اشاره میکند و نشان میدهد که عشقش همچون شمعی است که در محفل دیگران میسوزد. گوینده به تصویرسازیهای قوی از احساساتش پرداخته و به تضاد بین شادی و غم در عشق اشاره میکند.
هوش مصنوعی: از کوی محبوب خبری به من نمیرسد، زیرا هرکه به آنجا میرود، دیگر برنمیگردد.
هوش مصنوعی: به فردا وعده نده که با تو باشم و نرو، زیرا بدون تو تحمل دوری برایم بسیار سخت است.
هوش مصنوعی: ای عیبجو، در عشق از من عیبجویی نکن، زیرا من جز این عشق هنری ندارم.
هوش مصنوعی: آه و نالههای شب و صبح نمیتوانند دل سخت را نرم کنند، و بر این حال، درد و سختی دل بیچاره به شدت احساس میشود.
هوش مصنوعی: هرگاه تو را ببینم، هیچ زیبایی دیگری به چشم نمیآید و جلوههای خورشید و ماه هم در کنار زیبایی تو محو میشوند.
هوش مصنوعی: در این باغ، من باغبانی هستم که هزار درخت خرما را پرورش دادهام، اما هیچکدام از آنها بار نمیدهند.
هوش مصنوعی: نمیتوان به آرزوی دل او رسید، اما دوستی که خودخواه است، نمیتواند با دلش کنار بیاید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
مراد من ز وصال تو برنمیآید
بلای عشق تو بر من به سر نمیآید
شب جوانی من در امید تو بگذشت
هنوز صبح وصال تو برنمیآید
درخت وصل تو در باغ عمر بنشاندم
[...]
به جز خیال توام در نظر نمیآید
دمیم بیرخ جانان به سر نمیآید
منم به خاک رهش معتکف به امّیدش
ولیک سرو روان در گذر نمیآید
پریصفت ز دو چشمم نهان شده عمریست
[...]
نفس برآمد و کام از تو بر نمیآید
فغان که بختِ من از خواب در نمیآید
صبا به چشمِ من انداخت خاکی از کویش
که آبِ زندگیم در نظر نمیآید
قدِ بلندِ تو را تا به بَر نمیگیرم
[...]
زبان به وصف جمال تو برنمیآید
که خوبی تو به تقریر در نمیآید
هزار صورت اگر میکشد مصوّر صُنع
یکی ز شکل تو مطبوعتر نمیآید
چه وصف جلوهٔ گلهای ناشکفته کنم
[...]
به راه عشق که هرگز به سر نمیآید
به غیر گم شدن از راهبر نمیآید
همیشه عقل در اصلاح نفس عاجز بود
که پندگوی به دیوانه بر نمیآید
به است پایی کز وی برآید آبلهای
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.