گنجور

 
رفیق اصفهانی

آنچنان از تب عشق تو تنم می‌سوزد

که ز تاب تب تن پیرهنم می‌سوزد

شعله‌خویی زده در جان من آتش که اگر

برمش نام، زبان در دهنم می‌سوزد

تا مرا ز آتش غیرت بگدازد با غیر

می‌کند گرمی و در انجمنم می‌سوزد

قصهٔ لیلی و شیرین شنوم چون جایی

درد مجنون و غم کوهکنم می‌سوزد

در هوای گل رویش چو به گلگشت چمن

می‌روم نالهٔ مرغ چمنم می‌سوزد

می‌شود شمع سراپردهٔ اغیار ز رشک

همچو پروانه به هر انجمنم می‌سوزد

طُرفه حالی‌ست رفیق این که چو پروانه و شمع

یار با خویش به یک پیرهنم می‌سوزد