گنجور

 
رفیق اصفهانی

به من یارم سر یاری ندارد

سر یاری و دلداری ندارد

شب مستی کشد بی جرمم اما

خبر از روز هشیاری ندارد

چو دیدم اولش گفتم که دارد

وفاکاری، جفا آری ندارد

مجو کام دل خود زان دلازار

که کاری جز جفاکاری ندارد

ندانستم که دارد آن جفاکار

جفاکاری وفاداری ندارد

وفاداری چه داری از کسی چشم

که کاری جز جفاکاری ندارد

رفیق از بسکه محو اوست چشمم

خبر از خواب و بیداری ندارد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مولانا

چمن جز عشق تو کاری ندارد

وگر دارد چو من باری ندارد

چه بی‌ذوقست آن کش عشق نبود

چه مرده‌ست آن که او یاری ندارد

به غیر قوت تن قوتی ننوشد

[...]

حکیم نزاری

جمادست آن که دل داری ندارد

یقین می دان که جان باری ندارد

تو آن منگر که صاحب دولت این جا

به جز عیش و طرب کاری ندارد

اگرچه ملک و مال و جاه دارد

[...]

امیرخسرو دهلوی

دلی کو چون تو دلداری ندارد

بر اهل عشق مقداری ندارد

ز سر تا پای زلفت یک شکن نیست

که در هر مو گرفتاری ندارد

ندانم زاهدی کز کفر زلفت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه