جز جفاکار تو با من ز جفا کاری نیست
مکن ای یار که این رسم و ره یاری نیست
شد دلم خون ز غم و دلبر بی رحم مرا
رسم دلجویی و آئین وفاداری نیست
ماجرای دل پرخون به که گویم که کسی
نیست کز دیده ی او خون ز غمش جاری نیست
رفت تا از بزم آن ماه چو شمع از تف دل
کار من شب همه شب غیر شررباری نیست
دولت وصل تو در خواب گهی هست مرا
حیف کاین واقعه در عالم بیداری نیست
خنده بر گریه من می کنی و معذوری
که هنوزت خبر از درد گرفتاری نیست
دو سه روزی که رفیق از سر کویت رفته است
آن چنان رفته ز یاد تو که پنداری نیست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و دردهای ناشی از آن است. شاعر از جفاهایی که از معشوقهاش میبیند میگوید، اما در عین حال از این که او را یاری میدهد خوشحال است. او احساس میکند که به رغم غمهای فراوان، عشق معشوقش دلش را شاد میکند. شاعر به بیماریاش اشاره کرده و از درد ناشی از دوری و آزار معشوق شکایت میکند. او بیان میکند که در دنیای عشق، گرفتار مصیبتهاست و در جستجوی یاری و مددی از دیگران است. در نهایت، با وجود مشکلات و نداشتن دلی برای سوزاندن، از این که معشوقهاش در کنار اوست، شکرگزاری میکند.
هوش مصنوعی: جز تو کسی با من بدی نکرده است، ای دوست، پس آن را ادامه نده که این رفتار مناسب دوستی نیست.
هوش مصنوعی: دل من از درد و غم پر شده و معشوقم بیرحم است. هیچ راهی برای دلجویی و نشان دادن وفاداری به من نیست.
هوش مصنوعی: من چه کسی را پیدا کنم که داستان دل خونینم را بگویم؟ چرا که هیچ کس نیست که از چشمانش اشک به خاطر غم من بریزد.
هوش مصنوعی: او رفت تا از شادی و زیبایی آن ماه، مانند شمعی که از گرمای دل میسوزد، من در شبهای طولانی تنها با اشک و حسرت سر کنم.
هوش مصنوعی: گاهی در خواب به شوق وصال تو میرسم و لحظهای شاد میشوم، اما افسوس که این حال در بیداری برایم اتفاق نمیافتد.
هوش مصنوعی: تو با خندهات بر غم و گریه من میتازی و متوجه نیستی که هنوز از درد و رنجی که در دل دارم خبری نداری.
هوش مصنوعی: دو سه روزی که دوست از نزدیکیات رفته، آنقدر از ذهنت پاک شده که گویی اصلاً وجود نداشته است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
رهِ عشّاق سپردن به دل آزاری نیست
جز به دل سوزی و دل جویی و دل داری نیست
چه کنم با دل شوریده که از بدو وجود
مست جامی ست که امّید به هشیاری نیست
چون تبرّا و تولّا به مشعبد گهِ عشق
[...]
همچو رخسار تو گل را خط زنگاری نیست
نارون را چو قدت چهرهٔ گلناری نیست
ساقیا چون همه رنج دلم از خویشتن است
بده آن باده که مستم، سر هشیاری نیست
نبود شمع صفت همنفس مجلس خاص
[...]
با شکرخنده خوبان، نمک یاری نیست
گل این باغچه را رنگ وفاداری نیست
آنچنان داد ستم ده که خجالت نکشی
خنده بر تیغ زند زخم اگر کاری نیست
بوی خون از دهن شیشه می می آید
[...]
ایمن از تیر نگاه تو دل زاری نیست
مردم آزارتر از چشم تو بیماری نیست
باز در فکر اسیران کهن افتادی
به کمند تو مگر تازه گرفتاری نیست
کی تواند که به سر تاج سلیمانی زد
[...]
بی گلستان تو در دست، به جز خاری نیست
به ز گفتار تو بیشائبه، گفتاری نیست
فارغ از جلوهٔ حسنت در و دیواری نیست
ای که در دارِ ادب، غیر تو دَیّاری نیست
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.