همچو رخسار تو گل را خط زنگاری نیست
نارون را چو قدت چهرهٔ گلناری نیست
ساقیا چون همه رنج دلم از خویشتن است
بده آن باده که مستم، سر هشیاری نیست
نبود شمع صفت همنفس مجلس خاص
هر که دلسوختهٔ آتشِ بیداری نیست
در مقامی که به شاهان نتوان گفت سخن
زهرهٔ زاری سرگشتهٔ بازاری نیست
دلت آزار دل خسته دلان میجوید
در دل سنگ چنین رسم دلآزاری نیست
چشم بیمار تو ما را صدقاتی ندهد
تا چه هندوست که او را غم بیماری نیست
گر تو در بوتهٔ حسرت نگدازی ناصر
درم قلب تو را سکهٔ عیاری نیست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر تمجید از زیبایی و دلربایی معشوق است و به یادآوری درد و رنج عاشقانه میپردازد. شاعر با کنایه به زیبایی معشوق، نارساییها و دشواریهایی که خود با آنها دست و پنجه نرم میکند را بیان میکند. او از ساقی خواهان شراب است تا زهر غم را فراموش کند و ظلمت دل را روشن سازد. همچنین به دشواریهایی که عاشق در انتظار و longing برای معشوقش تجربه میکند اشاره میکند و بیان میکند که در جایی که نمیتوان با شاهان سخن گفت، سرگردانی و پریشانیهای عاشق هم حاکم است. در نهایت، شاعر بیان میکند که در دل سنگ، دل آزاری وجود ندارد، و به نوعی حسرت و انتظار بیپاسخ را به تصویر میکشد.
هوش مصنوعی: صورت زیبای تو همانند گلی است که هیچ لکهای بر آن نیست و قامت تو مانند درخت نارون است که چهرهاش چون گل سرخ، زیبا و دلپذیر است.
هوش مصنوعی: ای ساقی، چون تمام درد و رنج دل من ناشی از خودم است، پس بادهای بده که مرا مست کند، زیرا در حال حاضر هشیاری و آگاهی ندارم.
هوش مصنوعی: در مجلس خاصی که شمعی وجود ندارد، هیچ کس نمیتواند به درستی درک کند و احساس کند کس که دلش از آتش بیداری میسوزد.
هوش مصنوعی: در جایی که نمیتوان با فرمانروایان سخن گفت، کسی که از درد و رنج زندگی عادی رنج میبرد نمیتواند حرفی بزند.
هوش مصنوعی: دل تو در جستجوی آزار دلهای خسته است، اما این رفتار دردآور در دل سنگی نمیتواند وجود داشته باشد.
هوش مصنوعی: چشم بیمار تو به ما هیچ لطف و احساسی نمیکند، به گونهای که او به بیماریاش اهمیت نمیدهد و به نظر میرسد برایش غم و ناراحتی وجود ندارد.
هوش مصنوعی: اگر تو در حسرت باقی بمانی و از آن خارج نشوی، قلبت ارزش واقعی و احساسی نخواهد داشت.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
رهِ عشّاق سپردن به دل آزاری نیست
جز به دل سوزی و دل جویی و دل داری نیست
چه کنم با دل شوریده که از بدو وجود
مست جامی ست که امّید به هشیاری نیست
چون تبرّا و تولّا به مشعبد گهِ عشق
[...]
با شکرخنده خوبان، نمک یاری نیست
گل این باغچه را رنگ وفاداری نیست
آنچنان داد ستم ده که خجالت نکشی
خنده بر تیغ زند زخم اگر کاری نیست
بوی خون از دهن شیشه می می آید
[...]
جز جفاکار تو با من ز جفا کاری نیست
مکن ای یار که این رسم و ره یاری نیست
شد دلم خون ز غم و دلبر بی رحم مرا
رسم دلجویی و آئین وفاداری نیست
ماجرای دل پرخون به که گویم که کسی
[...]
ایمن از تیر نگاه تو دل زاری نیست
مردم آزارتر از چشم تو بیماری نیست
باز در فکر اسیران کهن افتادی
به کمند تو مگر تازه گرفتاری نیست
کی تواند که به سر تاج سلیمانی زد
[...]
بی گلستان تو در دست، به جز خاری نیست
به ز گفتار تو بیشائبه، گفتاری نیست
فارغ از جلوهٔ حسنت در و دیواری نیست
ای که در دارِ ادب، غیر تو دَیّاری نیست
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.