ز تست ما را امید یاری به توست ما را امیدواری
خدا امید ترا برآرد امید ما را اگر برآری
گذشت عمری که هست کارم شبان و روزان فغان و زاری
ز جور یاری که هست کارش بیار خصمی به خصم یاری
گذشت کارم ز کار همدم مجوی درمان مخواه مرهم
چه نفع درمان به درد مهلک چه سود مرهم به زخم کاری
بود که روزی رسی ز راهی به خستهجانی کنی نگاهی
نهادهام دل به دردمندی گرفتهام خو به خاکساری
به عجز گفتم ترا شود دل به رحم مایل ولی چه حاصل؟
نداد سودی فغان و ناله نکرد کاری خروش و زاری
رفیق با من جفا و جورش نباشد اکنون که هست با من
همیشه شغلش ستیزهجویی مدام کارش ستمشعاری
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر دربارهی عشق و انتظار است. شاعر از محبوبش میخواهد که باده بنوشد و در مسیرشان ظاهر شود. او خود را در حالتی ناامید و بیحالی توصیف میکند و نمیداند چه خواهد شد اگر محبوبش بدون خبر به سوی او بیاید. شاعر آماده است که شب و روز را منتظر بماند و میداند که ممکن است این آخرین شبی باشد که به محبوبش میاندیشد. او به تازگی و رشد عشقش اشاره میکند و میخواهد که محبوبش زودتر به او برگردد. در مجموع، احساسات عمیق و نارضایتی از دوری محبوب در این شعر مشهود است.
هوش مصنوعی: از تو امید داریم که یاریام کنی. امید ما به خداوند است که امیدواریم او تو را برانگیزد تا به یاری ما بیایی.
هوش مصنوعی: عمری گذشته که من سخت مشغول کار بودهام و هر روز و شب ناله و فریاد کردهام از ظلم یاری که به من کمک کرده است. حالا از این یاری که به من آسیب زده، میخواهم کسی را به عنوان دشمن به یاری بیاورم.
هوش مصنوعی: حالم به جایی رسیده که دیگر نمیتوانم از کسی کمک بگیرم و دنبال درمان نباش. دارو و مرهمی برای دردهای عمیق و جراحات سخت من فایدهای ندارد.
هوش مصنوعی: یک روزی میرسید که از راهی به کسی که خسته و دلشکسته است نگاهی بیندازم. در آن لحظه، دل به دردهایم سپردهام و خو گرفتهام به humble بودن و خاکساری.
هوش مصنوعی: با ناتوانی به او گفتم که ممکن است دلش به رحم بیاید، اما فایدهای ندارد. نه فریاد و نالهام اثری داشت و نه التماس و زاریام تغییر داد.
هوش مصنوعی: دوست من الان که با من است، نمیتواند به من ظلم کند. کار او همیشه دعوا و درگیری است و کارش دروغ و ستمگویی است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چو مینماید، که هست با من، جفا و جورت، ز روی یاری
ز دست جورت، فغان برآرم، اگر تو دست از، جفا نداری
بخشم گفتی، نمیگذارم، که زیر تیغم، برآوری دم
مرا چه یارا که دم برآرم، اگر دمارم، ز جان برآری
شب فراقت کز اشتیاقت به جان فکارم به تن نزارم
[...]
امیدگاها امیدوارم که از جفایت روا نداری
جفاکشان را شود مبدل به ناامیدی امیدواری
ز تیغ جورش ز کار کارم گذشت و رحمی نکرد یارم
چگونه زینپس زیم که دارم هزار زخم و تمام کاری
کسیست از جور باستانت ز حالم آگه بر آستانت
[...]
چنین که با غم گرفتهام خو مخوان به بزمم به میگساری
که ظلم باشد میی که آن را کشد حریفی به ناگواری
ز تیغ جورت ستیزهکارا مرا چو کشتی تو خونبها را
پس از هلاکم بود خدا را که شرح حالم به خون نگاری
به باغ جنت برم چه حسرت ز تاج و دولت کشم چه منت
[...]
چو دل ز دردم، چو جان ز داغم، فگار کردی چرا ز یاری
به درد و داغم، دوا و مرهم، نمیفرستی، نمیگذاری!
هزار بارم، ز خشم گفتی که: ریزمت خون، نگفتمت : نه!
هزار بارت، به عجز گفتم که: بوسمت لب؟! نگفتی آری!
بسی وفایت، به خلق گفتم، کنون ز جورت، اگر زنم دم؛
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.